خسته ام، خسته از زمانه. خسته از تاریخ و تمامی دروغ هایش. خسته از جهل و حماقت و نادانی. از فکر کردن بیش از اندازه و از نتیجه گیری هایی که مخم را به جوش می آورد.
با خودم می گویم که مگر میشود یک قوم و یا یک ملت و نه بهتر است بگویم یک جمعیت یک میلیاردی هم اشتباه کنند؟ ممکن است من اشتباه کنم و یا تو ولی یک جمعیت هرگز. ولی باز می بینم که باز هم این منم و همان یک میلیارد نفرکه اشتباه می کنیم. یک میلیارد(حد اقل) مسلمان به خدای نادیدنی احد و واحد معتقدند و در مقابل یک میلیارد ( باز هم حداقل) بت پرست بودایی هندی و چینی داریم. هر دو طرف یکدیگر را قبول ندارند و چون می دانیم که جمع نقیضین هم محال است پس یک گروه باید راست باشد و دیگری باطل. صرفنظر از اینکه کدام حق است و کدام باطل نتیجه این میشود که :
آری یک میلیارد نفر هم میتوانند راه اشتباه بروند.
رسیدن به این نتیجه است که مغز مرا بجوش می آورد.
به این حدیث توجه کنید:
«روزي اميرالمومنين (ع) در كوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود كه ناگهان اژدهايي در حالي كه به شدت به طرف مردم مي دويد و آنها از او مي گريختند پديدار شد. حضرت فرمود: «راه را براي او باز كنيد. » اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهاي حضرت (ع) را بوسيد و خود را به پاهاي مبارك حضرت ماليد و سه بار دميد، سپس پايين آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتي مردم توضيح خواستند ايشان فرمود: او مردي از جن بود كه مي گفت : فرزندش را يكي از انصار به نام جابر بن سميع، بدون اين كه به او آزاري رسانده باشد با سنگ كشته است و اكنون خون فرزندش را مي طلبيد.» (بحارالانوار، ص ۱۷۲) قابل ذكر است، دري كه اژدها از آن وارد و خارج شده بود به «باب الثعبان» (درب اژدها) مشهور شد.
با خواندن این حدیث به یاد روانشاد نادر ابراهیمی افتادم و این شعر زیبایش:
به دستم زنجیر،
به پایم زنجیر،
گرداگرد قبیله بیمارم هزار هزار زنجیر،
خداوندا! مگر میشود اینهمه درد؟ اینهمه زنجیر؟