مدتی بود که سکوت و آرامش خاصی بر جبهه ها حکم فرما شده بود. هم ایرانیها و هم عراقیها به خودشان فرصتی برای نفس کشیدن داده بودند. گهگاهی صدای رگباری و یا انفجاری به تو یاد آوری می کرد که در یک منطقه جنگی به سر می بری. در این فصل از سال هوای جنوب نه اینکه بد نبود بلکه گاهی دلپذیر هم می شد.
مرتضی در حالیکه دستهایش را به کمرش زده بود کمی خم شد تا بتواند از در سنگر بیرون بیاید. نور آفتاب چشمش را می زد و مدتی گذشت تا بتواند به این نور عادت بکند. کسانی که جبهه رفته اند می دانند که برای رزمنده یک خواب راحت چند ساعته چه نعمتی است. نسیم ملایم و خنکی از روی اروند رود می آمد و صورتش را نوازش می داد. نماز صبحش قضا شده بود. دلیلش هم این بود که شب قبل تقریبا به حالت نیمه بیهوش خودش را به سنگر رسانده و از فرط خستگی دراز نکشیده خوابش برده بود. چشمش را که باز کرده بود پاسی از روز گذشته بود.وضویی گرفته به سنگر برگشت و به نماز ایستاد. هنوز سلام نماز را نداده بود که حمید وارد سنگر شد. نیشخندی بر لبانش بود و در حالیکه وانمود می کرد حواسش جای دیگری است مشغول سوت زدن شد.
- می گویند برای شخصی که نماز قضایی را می خواند اگر آن نماز مورد قبول خداوند قرار گیرد ثوابش هفتاد برابر میشود. بعدش هم شروع کرد به خندیدن.
- بسه دیگه مزه نریز حمید. به جای این حرفها بگو بیبینم چیزی را که ازت خواسته بودم آوردی یا نه؟
- به به سلام برادر مرتضی قبول باشه ان شا الله، احوال شما ؟ راستی دیشب این بعثی های خدا نشناس گذاشتند راحت بخوابید یا باز هم ترقه بازی کردند؟
مرتضی در حالیکه مهرش را در جیب پیراهنش می گذاشت جواب سلام حمید را داد و گفت:بالا خره کار آن سنگر کنار اروند هم تموم شد. دیشب از فرط خستگی توپ هم کنار گوشم در می کردند بیدار نمی شدم. می بینی که داشتم نماز قضا را می خواندم. جوابم را ندادی برادر ؟ حمید در حالیکه داشت وانمود می کرد که فکر می کند گفت: ببخشید سوال شما چی بود؟ آه بله. یادم آمد . بله جانم آورده ام خوبش را هم آورده ام. مرتضی خیز بلندی برداشت تا از سنگر بیرون برود که حمید جلویش را گرفت.
- نه نه نمیشه برادر. یعنی همین جوری نمیشه! میدونی که ما هم خرج داریم. کلی التماس حاجی کردم تا قبول کرد. تو خودت که حاجی رو میشناسی. جون به عزرائیل نمیده. به خاطر همینه که تا حالا زنده مونده و شهید نشده بیچاره.
- لا اله الا الله. آخه من رزمنده چی دارم که به تو بدم بابت شیرینی. بابا ول کن جون من بی خیال شو.
حمید در حالیکه به چهار گوشه سنگر نگاه می کرد تازه متوجه شد که چه در خواست خنده داری کرده است ولی باز خودش را نباخت و در حالیکه از روبروی مرتضی کنار می رفت به او گفت: حد اقل لباسهایم را که میتونی بشوری؟
- صبر کن تا حمله بعدی قول می دهم خود صدام لباسهایت را برایت بشوره.
روی صندلی عقب جیپ حمید، دوربین و تفنگ قناسه ایی چنان برق میزدند که فکر می کردی همین الان از کارخانه بیرون آمده. مرتضی تفنگ را برداشته، شروع کرد با آن ور رفتن که حمید پرسید: نگفتی این را برای چه می خواهی؟ آن طرف رود که چیزی پیدا نیست جز بوته های بلند و نیزار؟
- نمی دانم . یعنی هنوز مطمئن نیستم. بعضی اوقات احساس می کنم آنطرف لابه لای نیزار چیزی تکان می خورد.
حمید که رفت او هم شروع کرد به آماده کردن خودش. یک مشت گل درست کرده و با آن دوربین و تفنگش را گل مالی کرد. هر گونه انعکاس نوری ممکن بود دشمن را از موقعیتش آگاه کند. بعد از اینکه مطمئن شد اقدامات لازم را انجام داده و هر آنچه را که لازم دارد برداشته است بطرف اروند به راه افتاد. قبل از اینکه نخلستان تمام شود تا رسیدن به سنگر ـ که در استتار بوته ها و نیزار کنار رود بود ـ را مجبور بود سینه خیز طی کند. به سنگر که رسید نفس نفس میزد و برای مدتی دراز کشید تا نفسی تازه کند. حالش که جا آمد دوربین را برداشته و آرام و با احتیاط پس از کنار زدن علفهای روی سنگر به نقطه ایی در آنطرف ساحل اروند رود خیره شد.
ادامه دارد