تبليغاتX
.
.
تکیه بر باد ....................................(قسمت آخر)

حمید به چشمان مرتضی زل زده و مرتضی هم به آنسوی آب خیره شده بود. چند لحظه ایی در سکوت گذشت تا اینکه دوباره حمید شروع کرد ولی اینبار با لحنی محکم تر.

- ببین مرتضی من اصلا از این جور بحث ها خوشم نمی یاد. علی الخصوص در اینجا و آنهم با این وضعیت. پس بهتره خوب گوشهایت را باز کنی و ببینی چه می گویم. به احترام نان و نمکی که با هم در این جبهه خورده ایم حرفهایت را نشنیده می گیرم و می روم. ولی بر خواهم گشت. باز هم به همان نان و نمک قسم اگر خودت ترتیب این سرباز دشمن را دادی که هیچ. اگرنه خودم این کار را خواهم کرد. به هر قیمتی که می خواهد تمام شود. می فهمی چه می گویم مرتضی؟

- آره متوجه شدم منظورت چیه. حتی به این قیمت که مجبور شوی اول از شر من خلاص شوی مگه نه؟

حمید سری از روی تاسف تکان داده و لبهایش را گزید. زیر لب استغفر اللهی گفت و برگشت و سینه خیز کنان دور شد.

حرفهای حمید خواهی نخواهی بر روی مرتضی تاثیر گذاشته بود. و حالا دلشوره عجیبی  هم به سراغش آمده بود. اینکه اگر تصمیم به نزدن سرباز بگیرد، باید با حمید رو برو شود و این موضوع حسابی او را رنج میداد. اما اگر دست به تفنگ می برد و کار را یکسره می کرد آنوقت دیگر تا عمر داشت این صحنه در نظرش بود و نمی توانست خودش را به خاطر کاری که کرده بود ببخشد. برسر دو راهی وحشتناکی قرار گرفته بود. دو راهی که هر راهش را انتخاب می کرد جز حسرت و پشیمانی چیز دیگری برایش به ارمغان نمی آورد.

آفتاب به وسطهای آسمان رسیده بود.صدای تیر و انفجار  رفته رفته بیشتر و نزدیک تر  می شد. مرتضی دو باره با دوربین حرکات سرباز را زیر نظر گرفت و در همین حال به این فکر می کرد که ظاهرا امروز جیره مصرفی گلوله توپ و خمپاره نیرو های خودی بیشتر شده که عراقیها دارند با این شدت جواب می دهند. سرباز عراقی هم که همانطور بی خیال مشغول کشیدن نقاشیش بود. گهگاهی که صدای انفجاری بلند میشد او هم سر ش را بلند می کرد و سرسری نگاهی به اطراف می انداخت و دو باره به کارش مشغول میشد. هیچ تکانی نمی خورد تا مرتضی متوجه شود که چه چیزی را نقاشی می کند. ازین بابت مرتضی لجش گرفته بود. فکری به نظرش رسید. همیشه این احتمال هست که راه سومی هم وجود داشته باشد. لبخندی زد. این راه سوم بد رقم وسوسه اش کرد. با خودش فکر کرد که من چرا باید آلت دست کسانی قرار بگیرم که مرا به جنگ و خونریزی تشویق می کنند و برای اینکارشان هزار آیه و دلیل هم می آورند که این ما هستیم که بر حقیم. به خودش می گفت ما تا کنون وظیفه خودمان را بابت این جنگ انجام داده ایم و متجاوز را به پشت مرزهای کشورمان رانده ایم ولی از این به بعدش را حاضر نیستم قبول کنم. آخر این عقل کلهای ما چرا نمی خواهند بپذیرند که این جنگ، فاتحی ندارد. چرا آنقدر احمق هستند که نمی دانند تنها فاتحان این نبرد کسانی هستند که هزاران کیلو متر آنطرف تر در ساحل امن و آسایش نشسته و زندگی می کنند در حالیکه به ریش ما مردم احمق هم می خندند. 

مرتضی تفنگ را برداشته و بطرف سرباز عراقی نشانه رفت. چشمش را بر دوربین تفنگ گذاشت و سرباز را جستجو کرد.در همین حال با خودش اینگونه زمزمه می کرد: "اینطوری نمی شود. باید هر چه زود تر کار را تمام کنم.بعد از اینکه شلیک کردم همه چیز تمام خواهد شد و حمید را هم در مقابل کار انجام شده قرار می دهم بعدش هم هر اتفاقی که می خواهد بیافتد، بیافتد مهم نیست."

حقیقتش این بود که مرتضی تصمیم گرفته بود تا گلوله را در نزدیکی سر سرباز عراقی و به سمت گونی های دیواره سنگر شلیک کند. با این کار مطمئنا سرباز را از وجود خطر آگاه می کرد و فراری میداد. فقط تنها چیزی که بود می باید خیلی دقت می کرد تا سرباز را هدف نگیرد. به هر طرف دیگر هم که تیر شلیک می کرد امکان نداشت که سرباز متوجه شود. فقط  با شلیک گلوله به گونی های پر از خاک بود که می توانست به هدفش برسد. محل تلاقی خطوط افقی و عمودی دوربین تفنگ را به سمت نزدیکی سر سرباز آورد. قنداق تفنگ را محکم به کتفش چسباند.انگشت سبابه دست راستش را بر روی ماشه گذاشت. برای چند لحظه هوس کرد که محل برخورد تیر را به روی پیشانی سرباز بیاورد. فقط می خواست بداند که با اینکارش چه حسی به او دست خواهد داد. هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. تنها از اینکه می دید فاصله بین مرگ و زندگی برای سرباز عراقی به اندازه یک بند انگشت فشار دادن ماشه است احساس نفرت و انزجار کرد. مرتضی داشت محل نشانه گیری را از پیشانی سرباز بخت برگشته عراقی به سمت گونی بالای سرش تغییر می داد که همه چیز در کمتر از کسری از یک لحظه اتفاق افتاد.

گلوله خمپاره ای درست پشت سر مرتضی به فاصله چند متری به زمین خورده، منفجر شد. ترکش ها پشت کمر مرتضی را سوراخ سوراخ کردند.  شدت درد باعث شد تا مرتضی نا خوداگاه و بدون اراده انگشتش را بر روی ماشه تفنگ فشار بدهد. دست بر قضا گلوله دقیقا به طرف پیشانی سرباز عراقی شلیک شد تا اینطرف آب مرتضی و آنطرف هم سرباز عراقی در خاک و خون خودشان بغلتند. جنگ یکبار دیگر چهره کریه خودش را نشان داد. خون سر سرباز عراقی گونی های پشت سرش را رنگین کرد و آنچه که کشیده بود به کناری افتاد. سرباز تصویر زنی را کشیده بود که در حال شیر دادن به نوزاد خردسالش بود. نوزاد به چشمان مادرش خیره شده بود و مادر هم مضطربانه نگاه بر افقی دور دست داشت.  

مرتضی جمع شد. مرتضی مچاله شد. مرتضی زمین را چنگ زده، تکان سختی خورد و تمام کرد و چنین شد تا خون مرتضی و امثال او مهر تاییدی باشد بر حماقت تمامی سیاستمداران ابله و جنگ طلب.

پایان

   

|+| نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 3:45  توسط دیوانه  | 

عزیز نسین
سومندش داشتم دنبال سوژه می گشتم که رسیدم به مطلبی که در پایین می خوانید.

دومندش به اونهایی که منتظر بقیه داستان تکیه بر باد هستند باید عرض کنم که به همین زودی قمست بعدیش را خواهم نوشت.

اولندش داشتم ولگردی! نه ببخشید وبگردی می کردم که به این وبلاگ برخوردم. طنزی از عزیز نسین را نقل به مضمون کرده بود و من هم همان را عینا (فقط با یک کمی صافکاری)برای شما می نویسم. العهدۀ علی الراوی. یک وقت فکر نکنید که در کشور عزیز ما هم از این خبر هاست ها.

                 -------------------------------------------------

 دوست عزيزی داستانی از عزيزنسين را چند شب پيش برایم تعريف کرد که گفتم شما را شريک آن کنم که بی‌مناسبت با اين روزهای ما نيست. البته احتمالا آنچه دوستم از حافظه عزيزنسين نقل می‌کرد با متن اصلی تفاوت‌های داشت. اما مسلما نقل قول من با تعريف دوستم تفاوت‌های بسياری دارد. و اما اصل ماجرا:
در کنفرانس بين‌المللی جراحان، زبردست‌ترين جراحان کشورهای مختلف جمع شده بودند و کارهای برجسته‌ی خود را به نمايش می‌گذاشتند. جراحی دختر جوان بسيار خوش‌اندامی را روی سن آورد و تحسين جمعيت را وا داشت سپس جراج رو به جمعيت کرد و گفت: "اين خانم مادربزرگ من است که با جراحی پلاستيک به اين سن و سال ديده می‌شود." کف زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی مرد قوی‌هيکلی را روی سن آورد که راحت‌تر از رضازاده‌ی خودمان وزنه‌یی را بالای سر برد. بعد جراح رو به جمعيت کرد و گفت: "ايشان کارگر راه‌آهن بوده اند که زير قطار رفته و دو نيم شده بودند و من او را زنده نگه داشتم و با پيوند اعضا مجددا به زندگی برگشته و همان‌طور که می‌بينيد از اولش هم بهتر شده است." نخست چند تک دست از جمعيت  مات و مبهوت به هوا خواست و سپس دست زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی از کشور ترکيه آمده بود و با خود مرد نحيفی را روی صحنه آورد. همه منتظر بودند که ببينند جراح حاذق ما چه کرده‌ است. با شوهای قبلی که ديده بودند احتمالا حدس می‌زدند که آن مرد مفلوک از چرخ گوشت رد شده است و جراح او را به اين شکل سرپا نگه داشته است. جراح پشت ميز خطابه رفت و گفت: "من لوزه‌های اين مرد را عمل کرده‌ام." صدای هو جمعيت داشت بلند می‌شد و چند تک صدا که "آقا ما را مسخره کردی" شنيده می‌شد که جراح با خونسردی ادامه داد:" لازم به ذکر است که ايشان روزنامه‌نگار است." حضار قانع نشده بودند و تک صداهای "خب يعنی چی؟ روزنامه‌نگار باشه..." شنيده می‌شد و جراح که خود را نباخته بود و ظاهرا به جايزه اول هم چشم دوخته بود ادامه داد:"در کشور ما روزنامه‌نگارن حق ندارند دهان خود را باز کنند لذا من لوزه‌ی ايشان را از راه مقعدشان عمل کردم!"

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 16:34  توسط دیوانه  | 

جام جهانی

 

                             

نمی دانم چرا از اول بازی فینال جام جهانی بین ایتالیا و فرانسه به یاد خاطرات خودم در دوران خدمت سربازی افتاده بودم. روز اول آموزشی افسری که بعد متوجه شدیم فرمانده گروهانمان است شروع کرد برایمان به اصطلاح سخنرانی کردن در حالیکه هنوز لباس شخصی تنمان بود و به صف شده بودیم برای کوتاه کردن مو.

- سرباز خوب سربازی است که بیست و چهار ماه خدمتش، بیست و چهار ماه و یک روز نشه. سرباز خوب کسی است که هر چی بهش گفتند بگه چشم. اگه توی سرش زدند سرش را بلند نکنه. اگه حرف زور بهش زدند اعتراض نکنه و اگه بلا نسبت شما بهش فحش دادند عصبانی نشه...

مدتها گذشت و ما هم بالاخره خدمتمان را با هر بدبختی که بود تمام کردیم. بعد ها که خاطراتم را در آن دوران مرور می کردم به نکته جالبی برخوردم. بیست و چهار ماه خدمتم شده بود بیست و چهار ماه و دو روز. در حالیکه هم فحش خورده بودم و هم توی سرم زده بودند و حرف زور هم که خدا بده برکت تا دلت بخواد شنیده بودم. ولی یک نکته را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و آن هم این است که بیشترین توهین ها و تحقیرات و زور گوییها را از طرف سربازان وظیفه ایی مثل خودم شنیده بودم. کسانی که یکی دو تا هشت بعنوان درجه گرفته بودند و عقده هایشان را سر هم خدمتی خود خالی می کردند.

زین الدین زیدان با تمامی شایستگی هایی که داشت و با تمامی رشادت ها و لیاقتی که از خود نشان داده بود، فوتبالیست خوبی نبود. البته از نظر فیفا و آنهایی که مثل فرمانده گروهان ما در دوره آموزشی فکر می کردند. بخاطر اینکه تابو شکنی کرده بود. به این دلیل که حاضر نشده بود حرف زور و یا فحشی را از دهان بازیکنی مثل خودش بشنود. به این خاطر که با سر خود به سینه بازیکن ایتالیایی زده بود تا به همه ثابت کند که زین الدین زیدان قبل از هر چیزی یک انسان است و یک انسان گاهی اوقات خشمگین شده و از کوره در می رود. 

 به این خاطر که بر خلاف جریان آب شنا کرده و حاضر نشده بود تا همرنگ جماعت شود. 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 22:17  توسط دیوانه  | 

تکیه بر باد ..................................(4)

                                   

            

حمید نگاهش را از دوربین برداشته و به مرتضی خیره شد.

- چکار میکنی مرد؟ تفنگ را چرا قایم کردی؟ اصلا بگو ببینم از کی متوجه این عراقی شدی؟ چرا نزدیش تا حالا؟ یالا بده من ببینم اون تفنگ رو.

مرتضی مانده بود که چه جوابی به حمید بدهد. با شناختی که از او داشت می دانست که حمید کسی نیست که صبر و حوصله ایی برای گوش کردن به حرفهایش داشته باشد. در همین لحظه حمید بطرف مرتضی خم شد و در حالیکه دستش را بطرف کمر مرتضی می برد سعی کرد که تفنگ را بردارد.

- صبر کن حمید جان، تو رو به هر که دوست داری قسمت میدم صبر کنی برادر. دیر نمیشه. اول به حرفهام گوش کن بعد اگه دیدی حرف بی حساب میزنم این تفنگ، این هم تو و سرباز عراقی. یا نه اصلا خودم میزنمش ولی اولش قول بده به حرفهام گوش میکنی.

حمید مانده بود که چه بگوید. هاج و واج مرتضی را نگاه میکرد. کلافه شده بود. این موضوع برایش قابل هضم نبود. سعی کرد ارتباطی بین وقایعی که اتفاق افتاده بود پیدا کند. درخواست مرتضی برای تفنگ و دوربین و اینکه حالا یک سرباز دشمن روبروی اوست و مرتضی تعلل می کند. برای یک لحظه فکر کرد شاید مصلحتی نظامی در این امر نهفته است ولی در این صورت مرتضی  می باید قبلش او را در جریان میگذاشت. چون در این قبیل موارد حمید ارشد تر از مرتضی بود و اگر دلیلی در نزدنش و جود میداشت او می بایست خبر میشد.

- ببین حمید جان باور کن من هم همین یک ساعت پیش متوجه او شدم. البته روزهای قبل ، موقعی که در حال ساختن این سنگر بودم به نظرم میرسید که چیزی لابلای بوته ها تکان میخورد ولی مطمئن نبودم. قبول دارم که اینجا میدان جنگ است و او هم سرباز دشمن. میدانم که درنگ کردن حتی برای یک لحظه هم جایز نیست. ولی حمید جان چیزی که من رو کلافه کرده اینه که این بیچاره نه تفنگ دستشه و نه با دوربین موقعیت ما رو زیر نظر گرفته. اون بی خیال از همه جا داره نقاشی میکنه حمید. میفهمی؟ داره نقاشی میکنه.

- خوب که چی؟ اتفاقا اینجوری خیلی بهتره. راحت تر میتونی هدف بگیریش.فکر کردی حالا چون نشسته و داره نقاشی میکنه پس نباید زدش؟ یالا بده من اون تفنگ رو تا از دستمون در نرفته.

در این هنگام صدای تیربار و چند انفجار از فاصله ای نه چندان دوری شنیده شد. سرباز عراقی سرش را بالا کرده به اطراف نگاهی انداخت و پس از چند لحظه دوباره به کار خودش مشغول شد.حمید در حالیکه سعی می کرد سرش را پایین تر بیاورد رو به مرتضی کرده و گفت:

- بفرما! فکر میکنی این سر و صدا ها برای جشن تولد بچه جنابعالیه؟

مرتضی چند لحظه ایی به چشمان حمید نگاه کرد و بعد نگاهش را بطرف اروند چرخاند. یاد آوری این موضوع توسط حمید قطره اشکی را به چشمان مرتضی آورد. به همین خاطر صورتش را برگرداند تا او متوجه  افتادن آن قطره اشک نشود. ولی حمید که خواهی نخواهی فهمیده بود کمی تند رفته سعی کرد این بار با لحن ملایمتری صحبت کند.

- ببین مرتضی، من سعی میکنم درکت کنم . می فهمم که چی می خواهی بگی ولی مثل اینکه تو هنوز متوجه نیستی؟ بابا این طرف که اون ور آب نشسته سرباز دشمنه و ما هم در یک منطقه جنگی هستیم می فهمی این یعنی چی؟

- نه نمی فهمم! یعنی نمی خواهم که بفهمم.اصلا ما برای چی داریم می جنگیم حمید؟ برای کی؟ این سرباز بخت برگشته مثل من و تو مسلمانه حمید. مثل من و تو خانواده داره و شاید زن و فرزند. کجای قرآن نوشته مسلمان میتونه مسلمان رو بکشه؟ من برای چی باید اون رو بکشم. اون نفهم هایی که با حماقت های خودشون من و تو و اون رو به جون هم انداختند باید حساب پس بدند. این همه اصرار برای ادامه این جنگ لعنتی به خاطر چیه؟ مگه یادت رفته توی حمله قبلی چند نفر از بچه ها جلوی چشمان خودمان تکه پاره شدند؟ از اون طرف هم همینطور. جواب این خونها را چه کسی میخواهد بدهد حمید؟ما ملت بدبختی هستیم . یا نه بگذار راحت تر و بهتر بگم ما مردمان احمقی هستیم. نفتمان را از اعماق زمین می کشیم و میدهیم به اجنبی تا در مقابلش توپ و تفنگ بگیریم و به جان خودمان بیافتیم. این سرباز خیلی به من نزدیکتره تا اون بابای اجنبی که راحت نشسته و داره به ریش ما می خنده. 

مرتضی به طرز عجیبی احساساتی شده بود. بطوریکه دستهایش می لرزید. حمید با بهت و حیرت به او نگاه می کرد. شنیدن این حرفها آنهم از زبان مرتضی برایش باور نکردنی بود. اینگونه اعتراض کردن در جبهه را تا کنون ندیده بود. به همین خاطر مانده بود که با توجه به این حرفها، چه رفتاری را با مرتضی پیش بگیرد. 

ادامه دارد

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 0:44  توسط دیوانه  | 

تکیه بر باد ..................................(3)

تکان خوردن نیزار بر اثر باد گاهی اوقات مزاحم دید مرتضی می شد. با این همه به وضوح سرباز عراقی را می توانست ببیند. حالتی که این سرباز نشسته بود این حس را در شخص بیننده تداعی می کرد که طرف مقابل مشغول نوشتن نامه ایی است. پای چپش را دراز کرده و در حالیکه پای راستش را خم کرده بود، به نظر می رسید که چیزی را بر روی آن قرار داده تا بهتر بتواند به کار خود مشغول شود. هر از چند لحظه ایی سر بلند کرده و به مقابل خودش می نگریست ولی یکی دو بار که این کار را تکرار کرد، مرتضی متوجه شد که این نگاه سرباز، یک نگاه غیر ارادی است و انگار که در ذهن خود و در افکارش به چیزی فکر و یا اینکه نگاه می کند. از اینکه می دید سر باز عراقی از موقعیتش خبر ندارد و یا اینکه حداقل در حال حاضر تهدیدی مستقیم برای او به نظر نمی آید، کمی خیالش راحت شد.به همین خاطر بیشتر علاقمند شد تا بداند که شخص مقابلش دقیقا مشغول چه کاریست. آیا نامه می نویسد؟ ولی برای نامه نوشتن معمولا سر طرف بر روی کاغذ است و کمتر بلند میشود تا به جایی نگاه کند. مرتضی احساس کرد که حرکات دست راست سرباز تند تر شده و مثل این است که مشغول خط زدن نوشته هایش است. در این لحظات بود که لبخندی بر لبان مرتضی نشست. به آرامی با خودش زمزمه می کرد: بالاخره متوجه شدم، این خانه خراب دارد نقاشی می کند! خدیا ببین عجب جایی را هم گیر آورده ناکس. یکی نیست به او بگوید آخر محلی بهتر از آنجا نبود؟ و یا اینکه زمانی بهتر از الان؟ نکند داری تمثال مبارک صدام حسین را می کشی؟ ها؟ مافوقت به تو دستور داده، نه؟ اصلا من باید بدانم که این سرباز مشغول کشیدن چه چیزی است؟ تا حالا دغدغه ام این بود که بدانم او  چکار می کند و حالا هم باید بدانم که مشغول کشیدن چه چیزی است؟

برای مرتضی به سادگی امکان پذیر نبود تامتوجه شود سرباز عراقی مشغول کشیدن چه چیزی است . علی الخصوص با این فاصله و حالتی که سرباز نشسته بود. پس می باید صبر کند تا اینکه بالاخره موقعیتی پیش بیاید و او بتواند به این راز پی ببرد. این موضوع چنان هوش و حواس مرتضی را به خودش جلب کرده بود که اصلا حواسش به دور و بر و خصوصا پشت سرش نبود و متوجه نشد که یک نفر  با سینه خیز و به آرامی به او نزدیک می شود. ناگهان دستی بر پشت مرتضی خورد و باعث شد که او یکه سختی بخورد. سریع به عقب برگشت و دید که حمید در حالیکه بر روی شکم دارز کشیده دست چپش را زیر چانه اش گذاشته بود و بطرز تحقیر کننده ایی به او نگاه می کرد؟

- خدا شهیدت نکند حمید تو که من را قبض روح کردی . ببینم شما در زدن بلد نیستید برادر؟

- چرا بلدم ولی گفتم سر زده بیام بهتره. آخه دوست ندارم بیافتی تو زحمت و مجبور بشی جلو پاهایم سرباز عراقی سر ببری. ببینم نالوطی اون طرف آب خبریه که ما بی خبریم؟ طوری شده؟ اصلا این دوربین را بده ببینم داشتی به چه چیزی نگاه می کردی؟

قبل از اینکه مرتضی بتواند دست خودش را پس بکشد حمید سریع دوربین را از دستش گرفته و نزدیکتر آمد تا بتواند ببیند. ضربان قلب مرتضی سریع تر شد. می دانست که بالاخره حمید متوجه آن سرباز خواهد شد. به همین خاطر به آرامی تفنگ را از دسترس حمید دور کرده و سعی کرد با صحبت کردن حواس حمید را پرت کند.

- ببینم داری دنبال صدام می گردی؟ چند لحظه پیش اومد دید شما تشریف ندارید دمق شده، رفت!

- راست میگی ؟ خوب نگرش میداشتی تا من بیام. نکنه ترسیدی باهاش همکلام ...

در این لحظه حرفهای حمید قطع شد و در حالیکه با یک دست دوربین را در مقابل چشمانش گرفته و با دقت به محلی که سرباز عراقی نشسته بود خیره شده بود، با دست دیگرش بر روی زمین به دنبال تفنگ می گشت...

ادامه دارد

.................................................................

پی نوشت

با تشکر از همه دوستانی که لطف کرده و به من سر می زنند.باید خدمت شما گرامیان عرض کنم که خیلی دلم می خواهد تا نقاط ضعف و قوت این داستان را برایم بنویسید و اینکه بگویید شما شخصا دوست دارید که این داستان به چه شکلی تمام شود؟

با سپاس از الطاف شما عزیزان

دیوانه

|+| نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 3:40  توسط دیوانه  | 

 
domain parking for domains