تبليغاتX
.
.
تکیه بر باد ..................................(2)

 مرتضی جوانی بود بیست و هفت هشت ساله و متاهل. خوش هیکل و چهار شانه با چشمانی به رنگ شب که وقتی مستقیم به آنها می نگریستی حکایتی از سادگی و صمیمیت را برایت نقل می کردند. در بین جمع کم رو و خجا لتی می نمود ولی چنانچه با کسی خو می گرفت دیگر نه تنها آثاری از کم رویی در او دیده نمی شد بلکه گاهی اوقات امان حرف زدن هم به طرف مقابلش نمی داد. سختی و مشقتهای زندگی شخصیتی محکم و استوار را به او هدیه کرده بود.از همه مهمتر اینکه کنجکاو بود و در مورد مسائل گوناگون مرتب از خودش سوال می کرد و همین امر باعث می شد که بعضی مواقع چیزهایی را عنوان کند که دیگران حتی زحمت فکر کردن به آن را هم به خودشان نمی دادند. که البته گاهی اوقات خالی از درد سر هم برایش نبود.

این روزها تا حدودی عصبی و کلافه به نظر می رسید و علتش هم این بود که همسرش باردار اولین فرزندشان بود که قاعدتا می بایست همین روزها به دنیا بیاید و مرتضی موفق نشده بود که تماسی با خانه بگیرد .اگر چه جسمش آنجا درون سنگر بود ولی با توجه به سکوتی که بر جبهه ها حکم فرما شده بود اغلب اوقاتش به فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش می گذشت.بارها و بارها از خودش سوال کرده بود که ما برای چه می جنگیم؟ دلیل اصرار بر ادامه این جنگ خانمان سوز چیست؟ و اینکه چه کسانی حد اکثر استفاده را از ادامه پیدا کردن این جنگ می برند؟ و البته جوابهایی که به نظر خودش می آمد و یا اینکه از این طرف و آنطرف آنهم به کرات شنیده بود جوابهایی نبودند که بتواند راضیش کند.

سنگری را که ساخته بود او را از سه طرف در برابر تیر و ترکشهای احتمالی دشمن محافظت می کرد. پشت سر هم که نیروهای خودی بودند.مرتضی سعی کرده بود بهترین نقطه را برای ساختن سنگر انتخاب کند تا اینکه هم تسلط کامل بر روی اروند داشته باشد و هم بتواند راحت تر از چشم دشمن مخفی بماند. در مدت یکی دو روزی که برای پر کردن گونی ها و قرار دادن آنها روی هم می آمد، گهگاهی هم نگاهی به آنطرف رود می انداخت. گاهی اوقات به نظرش می رسید که حرکاتی مشکوک را در پشت نیزار سواحل دشمن می بیند و به همین دلیل هم بود که آن دوربین شکاری و تفنگ قناسه را طلب کرده بود.

دوربین را چندین بار در همان حوالی که فکر می کرد باید خبری باشد چرخاند ولی ظاهرا بجز بوته های خودرو و نیزار بلند چیز دیگری دیده نمی شد. تا اینکه ناگهان در یک نقطه مکث کرده و با دقت بیشتری نگاه کرد. فاصله لنزهای دوربینش را تنظیم کرد تا بتواند محل را با وضوح بیشتری ببیند. نمی دانست آنچه را که می بیند باور کند یا نه ! چیزی را که می دید سنگری بود شبیه آنچه که خودش درست کرده بود و آنچیزی که بیشتر تعجبش را بر انگیخته بود این بود که یک سرباز عراقی  بی خیال و بی پروا درست پشت به دیواره سنگر نشسته بود در حالیکه رویش به طرف اروند بود. این طور به نظر می رسید که این سرباز عراقی بی خیال از جبهه و جنگ مشغول انجام کاری بود. در این لحظات اولین چیزی که به فکر مرتضی رسید این بود که تفنگش را بردارد و سرباز بخت برگشته عراقی را هدف بگیرد.ولی پس از چند لحظه ایی از تصمیم خودش منصرف شد. تفنگ را به زمین گذاشته و دو باره دوربین را برداشت.حس کنجکاویش گل کرده بود. می خواست که هر طور شده علت اینکه این سرباز  از سنگرش بیرون آمده و درست روبروی اروند و پشت به سنگر خودش نشسته است را بداند. قلبش به طپش افتاده بود. در طول این همه مدتی که در جبهه به سر برده بود این اولین باری بود که دشمنش را رو در رو و تمام و کمال می دید. غوغایی در ذهنش بر پا شده بود.از یک طرف حسی به او نهیب میزد که : چکار می کنی مرتضی ؟ تفنگ را برای چه به زمین گذاشتی؟ این سرباز دشمن است که روبروی تو نشسته. چرا نمی زنیش؟ تو چطور جنگجویی هستی که اولین قانون جنگیدن را نمی دانی؟ مرتضی با تو هستم بزنش! تو اگر همین الان او را نزنی او تو را خواهد زد. این اولین اصل جنگیدن است لعنتی. بزنش و خودت را خلاص کن.تردید نکن که پشیمان خواهی شد.

و از طرف دیگر حسی دیگر با او اینگونه کلنجار می رفت که: صبر کن مرتضی! عجله نکن. او که با تو کاری ندارد. تفنگش را هم که به طرفت نشانه نرفته. اصلا معلوم نیست تفنگی هم دارد یا نه. صبر کن مرتضی عجله نکن. از دستت فرار نمی کند. ببین برای چه اینگونه بی خیال از همه جا نشسته. مشغول چه کاری است ؟ مگر نمی داند که او یک سر باز است و اینجا هم منطقه جنگی و در تیر رس مستقیم دشمن؟ پس چرا اینگونه بی خیال نشسته؟ صبر کن مرتضی.

عرق سردی بر روی پیشانی مرتضی نشسته بود. خطی از این عرق از گوشه سمت راست پیشانیش سرازیر شده و از کنار ابرو به داخل چشمش لغزید. با گوشه آستین، چشمش را پاک کرد. مستاصل شده بود و حقیقتا نمی دانست که چه کار کند.هنگامی که دوربینش را بر می داشت حس اول به سراغش می آمد و او را تحریک به زدن می کرد. تفنگ را که به طرف سر باز عراقی نشانه می گرفت حس دوم امانش نمی داد.بالاخره تصمیم خودش را گرفت. دوربین را برداشته و با دقت بیشتری سرباز را زیر نظر گرفت...

ادامه دارد  

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 2:40  توسط دیوانه  | 

تکیه بر باد ..................................(1)

مدتی بود که سکوت و آرامش خاصی بر جبهه ها حکم فرما شده بود. هم ایرانیها و هم عراقیها به خودشان فرصتی برای نفس کشیدن داده بودند. گهگاهی صدای رگباری و یا انفجاری به تو یاد آوری می کرد که در یک منطقه جنگی به سر می بری. در این فصل از سال هوای جنوب نه اینکه بد نبود بلکه گاهی دلپذیر هم می شد. 

مرتضی در حالیکه دستهایش را به کمرش زده بود کمی خم شد تا بتواند از در سنگر بیرون بیاید. نور آفتاب چشمش را می زد و مدتی گذشت تا بتواند به این نور عادت بکند. کسانی که جبهه رفته اند می دانند که برای رزمنده یک خواب راحت چند ساعته چه نعمتی است. نسیم ملایم و خنکی از روی اروند رود می آمد و صورتش را نوازش می داد. نماز صبحش قضا شده بود. دلیلش هم این بود که شب قبل تقریبا به حالت نیمه بیهوش خودش را به سنگر رسانده و از فرط خستگی دراز نکشیده خوابش برده بود.  چشمش را که باز کرده بود پاسی از روز گذ‌شته بود.وضویی گرفته به سنگر برگشت و به نماز ایستاد. هنوز سلام نماز را نداده بود که حمید وارد سنگر شد. نیشخندی بر لبانش بود و در حالیکه وانمود می کرد حواسش جای دیگری است مشغول سوت زدن شد.

- می گویند برای  شخصی که نماز قضایی را می خواند اگر آن نماز مورد قبول خداوند قرار گیرد ثوابش هفتاد برابر میشود. بعدش هم شروع کرد به خندیدن.

- بسه دیگه مزه نریز حمید. به جای این حرفها بگو بیبینم چیزی را که ازت خواسته بودم آوردی یا نه؟

- به به سلام  برادر مرتضی قبول باشه ان شا الله، احوال شما ؟ راستی دیشب این بعثی های خدا نشناس گذاشتند راحت بخوابید یا باز هم ترقه بازی کردند؟

مرتضی در حالیکه مهرش را در جیب پیراهنش می گذاشت جواب سلام حمید را داد و گفت:بالا خره کار آن سنگر کنار اروند هم تموم شد. دیشب از فرط خستگی توپ هم کنار گوشم در می کردند بیدار نمی شدم. می بینی که داشتم نماز قضا را می خواندم. جوابم را ندادی برادر ؟ حمید در حالیکه داشت وانمود می کرد که فکر می کند گفت: ببخشید سوال شما چی بود؟ آه بله. یادم آمد . بله جانم آورده ام خوبش را هم آورده ام. مرتضی خیز بلندی برداشت تا از سنگر بیرون برود که حمید جلویش را گرفت.

- نه نه نمیشه برادر. یعنی همین جوری نمیشه! میدونی که ما هم خرج داریم. کلی التماس حاجی کردم تا قبول کرد. تو خودت که حاجی رو میشناسی. جون به عزرائیل نمیده. به خاطر همینه که تا حالا زنده مونده و شهید نشده بیچاره.

- لا اله الا الله. آخه من رزمنده چی دارم که به تو بدم بابت شیرینی. بابا ول کن جون من بی خیال شو.

حمید در حالیکه به چهار گوشه سنگر نگاه می کرد تازه متوجه شد که چه در خواست خنده داری کرده است ولی باز خودش را نباخت و در حالیکه از روبروی مرتضی کنار می رفت به او گفت: حد اقل لباسهایم را که میتونی بشوری؟

- صبر کن تا حمله بعدی قول می دهم خود صدام لباسهایت را برایت بشوره.

روی صندلی عقب جیپ حمید، دوربین و  تفنگ قناسه ایی چنان برق میزدند که فکر می کردی همین الان از کارخانه بیرون آمده. مرتضی تفنگ را برداشته، شروع کرد با آن ور رفتن که حمید پرسید: نگفتی این را برای چه می خواهی؟ آن طرف رود که چیزی پیدا نیست جز بوته های بلند و نیزار؟

- نمی دانم . یعنی هنوز مطمئن نیستم. بعضی اوقات احساس می کنم آنطرف لابه لای نیزار چیزی تکان می خورد.

حمید که رفت او هم شروع کرد به آماده کردن خودش. یک مشت گل درست کرده و با آن دوربین و تفنگش را گل مالی کرد. هر گونه انعکاس نوری ممکن بود دشمن را از  موقعیتش آگاه کند. بعد از اینکه مطمئن شد اقدامات لازم را انجام داده و هر آنچه را که لازم دارد برداشته است بطرف اروند به راه افتاد. قبل از اینکه نخلستان تمام شود تا رسیدن به سنگر ـ که در استتار بوته ها و نیزار کنار رود بود ـ را مجبور بود سینه خیز طی کند. به سنگر که رسید نفس نفس میزد و برای مدتی دراز کشید تا نفسی تازه کند. حالش که جا آمد دوربین را برداشته و آرام و با احتیاط پس از کنار زدن علفهای روی سنگر به نقطه ایی در آنطرف ساحل اروند رود خیره شد.

ادامه دارد 

|+| نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 2:15  توسط دیوانه  | 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

سلام بر شما دوستان گرامی

از حضور گرم تک تک شما عزیزان در وبلاگم صمیمانه سپاسگذاری می کنم و امیدوارم که فردای همگی شما گرامیان بهتر از دیروز و امروزتان باشد.

برای پست جدید می خواهم یک وبلاگ را به شما عزیزان معرفی کنم.وبلاگ یک معلم زحمت کش را. از شما دوستان گرامی خواهش می کنم که کمی هم وقت بگذارید برای شنیدن درد دلهای این آقا معلم. از تمامی عزیزانی که در خارج از ایران خواننده این پست هستند خواهشمندم در صورت توانایی از هر گونه کمکی که در توانشان هست دریغ نکنند. دو ستانی هم که در ایران زندگی می کنند اگر نمی توانند کمکی بکنند کم ترین کاری که می توانند بکنند این است که پستی با همین مضمون در وبلاگشان بزنند. شاید بدین طریق مشکل این دو شاگرد آقا معلم بر طرف بشود.

نام نیکی گر بماند زآدمی ... به که زو ماند سرای زرنگار

موفق باشید

|+| نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 14:27  توسط دیوانه  | 

 
domain parking for domains