تبليغاتX
.
.
زنگ تفریح

راستش رو بخواهید احساس می کنم که وبلاگم کمی خشک و خسته کننده شده. به همین خاطر تصمیم گرفتم که برای مدت کوتاهی یقه بزرگان را ول کنم و در عوضش گریبان عوام را بگیرم. یادم میاد زمانی داشتم کتاب قطوری را می خواندم. پسر یکی از دوستانم برای چند لحظه ایی کتاب را از دست من گرفت و سرسری نگاهی به اون انداخت و دوباره برش گردوند بهم. وقتی نظرش را راجع به اون کتاب پرسیدم جواب داد: چرت و پرته! گفتم آخه چرا!؟ گفت: آخه کتاب به این بزرگی یک دونه عکس داخلش نیست!

داشتم وبگردی می کردم که رسیدم به این وبلاگ. این دوتا عکس هم از همون وبلاگه.

دیوانه و دوستانش. راستی شما فکر می کنید دیوانه کدوم یکیه؟

این هم یک عکس از رئیس جمهور دکتر احمدی نژاد

|+| نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 0:15  توسط دیوانه  | 

دیوانه و بزرگان تاریخ ایران (5)

ابوالفضل بیهقی را از سالهای دبیرستان می شناختم. با داستان حسنک وزیر. چنان با چیره دستی اوضاع زمان خودش را به نثر در آورده است که تو فکر می کنی آئینه ایی در مقابلت گذاشته و قادری هر آنچه را که از آن دوران می خواهی ببینی. بگذریم از اینکه گاهی اوقات در بعضی جا ها زیاده روی هم کرده است. مثلا در وصف شرابخواری سلطان مسعود غزنوی آورده است که بیست و هفت ساتکین نیم منی شراب خورده و بعد هم بلند شده و به نماز ایستاده. دلم می خواست همانجا یخه اش را می گرفتم و به او می گفتم : مرد حسابی آخه به من بگو ببینم این سلطان مسعود توی شکمش معده داشته یا بشکه دویست و بیست لیتری؟

ابوالفضل بیهقی در حالی که دفتر قطور و بزرگی را زیر بغلش زده بود بطرف فردوسی آمد و بعد از تعظیمی که به او کرد رویش را به طرف من گرداند و اینچنین شروع کرد:

_ دیوانه عزیز ! همانطور که میدانی تمامی فکر و ذکر ما ایران بوده وهست. نمی توانیم ببینیم که این بیشه  شیر پرور به دست شغالانی پس مانده خوار افتاده باشد. این شیادان بی مقدار ، این دزدان  سر گردنه، از جان این مردم چه می خواهند که این گونه کمر به نابودی ایران وایرانی بسته اند؟ اینها دیگر چه جانورانی هستند که کاسه از آش داغ تر شده اند و مسیحی از پاپ کاتولیک تر؟ عرضه مملکت داری و نگه داشتن این کشور را ندارند آنوقت فکر آزاد سازی قبله اول مسلمین و چه می دانم نابودی اسرائیل در سر می پرورانند. ما در اینجا جمع شده ایم فقط این را بدانیم که چه بر سر شما آورده اند این جماعت ملا و مفتی؟ در ضمن در بین سخنان ، این بزرگان هم سوالاتی را مطرح خواهند کرد و از شما انتظار جواب را دارند.

همیشه گفته ام و می گویم که ما دیوانه ها چیزهایی را قادر هستیم ببینیم و بشنویم و حس کنیم که دیگران نمی توانند. در آن شب اگر بطور اتفاقی گذار کسی به آن خرابه می افتاد شاید مرا در حالتی میدید که به گوشه ایی خیره شده ام و دارم با خودم حرف می زنم. ولی واقعیت چیز دیگری بود.

همهمه ایی در بین بزرگان پیچید. هر کسی می خواست چیزی بگوید و شروع کننده سوال باشد. در این بین چیزی که برای من خیلی عجیب و باور نکردنی بود حضور بزر گانی همچون ناصر خسرو قبادیانی بلخی و مولانا جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی و سایر مومنان متعصب و به قول معروف کله خشک بود.ناگهان ناصر خسرو قدم پیش نهاد و خواست چیزی بگوید که بیهقی جلویش را گرفت و گفت :

_ کجا جناب ؟ همینطوری سرت را پایین انداختی و آمدی جلو؟ نه اجازه ایی نه چیزی؟

ناصر خسرو دست کرد یخه بیهقی را گرفت که ناگهان صدای غرش فردوسی هر دوی آنها را سر جایشان میخکوب کرد.

_ ولش کن این مرتیکه پدر سوخته را، بگذار ببینیم چه می خواهد بلغور کند.

ناصر خسرو در حالیکه از عصبانیت سرخ شده بود سعی کرد که خونسردی خودش را حفظ کند. بنابر این رویش را بطرف من کرد و گفت:

_ دیوانه همانطور که میدانی من در اسلام و قوانین آن صاحب نظر بودم ولی از این زمانه شما چیزهایی به گوشم می خورد که تا کنون نشنیده ام و نمی دانم این اصطلاحات و تعبیرات قلمبه را از کجا پیدا می کنند. مثلا همین عبارت نظارت استصوابی. به من بگو این یعنی چه؟

راستش من هم دل خونی از دست این جناب یعنی ناصر خسرو داشتم. یادم میاید که در زمان دانشجویی مجبور بودم که یک قصیده کامل از این موجود را حفظ کنم. آنهم چه قصیده ای؟ حاجیان آمدند با تعظیم...شاکر از رحمت خدای رحیم تا الی آخر. سفر نامه اش را هم که نگو  پر بود از اصطلاحات قلمبه سلمبه. حالا واقعا برای من عجیب بود که این بشر معنی چنین اصطلاحی را از من می پرسد.بنابر این اینگونه جوابش را دادم:

_ ببین حاجی آقا خدمت شما که شش هفت باری به زیارت خانه خدا مشرف شدید عرض کنم که نظارت استصوابی یعنی آرا و نظر مردم پشم. یعنی حرف، حرف خودم و بقیه حق هیچ گونه اعتراضی را ندارند. یعنی اگر هفتاد میلیون نفر بگویند آری ولی من بگویم نه، همون نه من درسته. متوجه شدید حاجی آقا؟

_ بله ، خوب با این تفاصیل چرا شما باز هم دنبال این جانورها می دوید؟

دیگه داشت اعصابم را خورد می کرد این  جناب ناصر خسرو. به او گفتم: ببینم شما از زمانی که از بلخ به اتفاق برادرتان به قصد حج زدید بیرون تا زمانی که دو باره به آن خراب شده بر گشتید چند سال طول کشید؟

_ شش هفت سالی شد.

خوب مگر جنابعالی در کتابی که تحت عنوان سفر نامه نوشتید، نگفتید که در صحرا های عربستان غذای مردم سوسمار بود و شیر شتر . جنابعالی هم نه شیر شتر می توانستید بخورید و نه گوشت سوسمار؟

_ بله گفته بودم.

اونوقت شما هیچ پیش خودتان فکر نکردید مردمانی که غذایشان شیر شتر است و گوشت سوسمار چه چیزی دارند تا به توی فلک زده بدهند که هفت سال زجر و زحمت و بد بختی و مکافات را برای خودت به جان خریدی؟

ــ راست می گویی دیوانه . حق با تو است ولی افسوس که تا زمانی که زنده بودم متوجه نشدم و هم اکنون هم که خودت بهتر میدانی دستم از این دنیا کوتاه شده...

ادامه دارد    

|+| نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 3:18  توسط دیوانه  | 

دیوانه و بزرگان تاریخ ایران (4)

اون شب یک حس غریبی به من دست داده بود و همین باعث شده بود که بی خوابی به سرم بزند.از سر شب صدای ساز و دهل می آمد. عجیب بود.به نظرم رسید که دارند موسیقی عهد بوق را می نوازند. آخه اصلا شبیه موسیقی های این دوره و زمونه نبود. عجیبتر اینکه هیچ کسی بغیر از من قادر به شنیدن آن نبود. کنجکاو شدم ببینم این صدا از کجاست. بلند شده و لباسهایم را پوشیدم و زدم بیرون. آخر شب بود و کوچه ها خلوت. هر چه به محلی که صدا از آن می آمد نزدیکتر می شدم اضطراب و دلهره ام شدید تر می شد.آخه اونجایی که داشتم بهش نزدیک می شدم خرابه ایی بود که روز هم کسی جرات نمی کرد وارد آن شود . پشت خرابه ها زمین مسطحی بود که مردم مراسم عزا داری و آش نذری پزون را آنجا انجام می دادند. درست قادر به توصیف آنچه را که در انجا مشاهده کردم، نیستم. همین قدر بگویم از آنچه که در مقابل دیده گانم بود، حیرت زده شدم و دهانم از تعجب باز مانده بود.آتشی بزرگ در وسط میدان بر افروخته شده بود و مردانی گرد آن حلقه زده بودند. با لباسها و قیافه هایی که متعلق به روز گاران قدیم بود. بله خودشان بودند. بزرگان، همان بزرگان تاریخ ایران. همانها که بارها و بارها نام هایشان را شنیده ایم. همانها که هر ایرانی با بردن نامشان به دنیا فخر می فروشد و البته همانهایی که وقت و بی وقت خواب را بر من فلک زده حرام می کردند. نزدیکتر که شدم متوجه حضور من شدند و همگی بطرفم برگشتند.

ــ سلام دیوانه، بابا کجایی تو از سر شب منتظر تو هستیم.

فورا شناختمش.منوچهری دامغانی بود، شاعر عیش و نوش و بزم، به دلم برات شده بود که می باید موضوع خیلی مهمی باشد. آخر همیشه اینها بودند که به خواب من می آمدند. ولی اینبار ، ناخود آگاه این من بودم که با پای خودم  به دیدنشان رفته بودم. بر روی تخته سنگ بزرگی در کنار آتش این فردوسی بزرگ بود که موقرانه نشسته بود و به من نگاه می کرد. نگاهش چنان گیرا و نافذ بود که بی اختیار بطرفش جذب شدم.

ــ خوش آمدی دیوانه، منتظرت بودیم.

ــ درود بر فردوسی بزرگ. زنده کننده زبان و ادب پارسی.

در آن لحظه بیش از این چیزی به خاطرم نیامد که بگویم. به دور و برم نگاه می کردم و به قیافه تک تک بزرگان،ابوالفضل بیهقی، رودکی سمرقندی، ناصر خسرو قبادیانی بلخی ، حکیم عمر خیام نیشابوری،مولوی ، سعدی و حافظ شیرازی، عبید ذاکانی، دهخدا، محمد تقی بهار  و ایرج میرزا و ...

 منتظر بودم که یکی از این بزرگان علت این گردهمآ یی را برایم شرح دهد. اینطور به نظر می رسید که ریاست این گرد همایی با جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی است.به خاطر اینکه پس از مدتی همگی خاموش شده و نگاهشان به دهقان طوس دوخته شد.چه صدای گیرایی داشت این سراینده شاهنامه.

ــ ما تصمیم گرفتیم که در اینجا جمع شویم و در باره آنچه که در این سالیان بر ایران و ایرانی گذشته سخن بگوئیم. ولی در این میان مسائلی است که ما هر چه تلاش کردیم نتوانستیم از آن سر در بیاوریم.به همین خاطر تو را به جمع خودمان خواندیم، در ثانی تو تنها کسی از این جمع هستی که هنوز در قید حیاتی و به همین دلیل میتوانی رابط ما باشی با دنیای زندگان.

خیلی دلم می خواست که دو دستی و محکم بزنم توی سر خودم. تک تک کم بود که حالا همگی به یکباره می خواهند بریزند بر سر من بیچاره، ولی نه، صبر کن. چندان هم که فکر می کنی بد نشده! لبخندی شیطانی زدم و نیمچه تعظیمی به جناب فردوسی کردم و گفتم :

ــ با جان و دل در خدمتم.

 

ادامه دارد

|+| نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 2:41  توسط دیوانه  | 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 

نوروز مبارک باد

 

سلام دوستان، سلام یاران گرامی

امیدوارم که در این سال نو، تک تک شما گرامیان کامیاب و پیروز باشید.پوزش می خواهم از اینکه نتوانستم سال نو را به یکایک شما عزیزان تبریک بگویم ولی در عوض این شعر زیبا از زنده یاد فریدون مشیری را برایتان به ارمغان می آورم. امید که مورد پسندتان واقع گردد.

.......................

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

شعر از زنده یاد فریدون مشیری

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 22:8  توسط دیوانه  | 

 
domain parking for domains