تبليغاتX
.
.
دیوانه و بزرگان تاریخ ایران(3)
                                              

خدا بخیر بگذراند. نمی دانم کی از دست این خوابهای پریشان دیدن راحت می شوم؟ اصلا یکی نیست به من بگه آخه تو سر پیازی یا ته پیاز؟ چرا این بزرگان فقط به خواب تو میایند؟حتما کاسه ایی زیر نیم کاسه شان است وگرنه به سراغ دیوانه پرت و پلا گویی مثل من نمی آمدند.خیلی دلم می خواهد که به هر کلکی شده همگی این بزرگان را در یک مجمعی، کنفرانسی، چه میدانم مجلسی جمع می کردم و آن وقت خودشان را به جان خودشان می انداختم و من هم در عالم دیوانگی به همگی آنها می خندیدم.

این بار نوبت شیخ کچل، نه ببخشید شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی بود که به خوابم بیاید. اصلا شما را به خدا یه نگاهی به تمثال مبارکش بیاندازید، ببینید به قیافه اش میاید که نصف بیشتر دنیا را با پای پیاده و بدون تراول چک و کفش ایمنی و گذرنامه پیموده باشد؟

هنوز نیامده، نه سلامی نه علیکی ، مثل همون قبلیها فورا می خواهد برود سر اصل مطلب.

- برو به یارو بگو: 

 میفراز گردن به دستار و ریش ... که دستار پنبه است و ریشت حشیش

آی خدا یکی نیست به داد من دیوانه برسه؟ آخه این چه وضعیه؟بابا نصف شبی اومدیم ناسلامتی کپه مرگمون را بذاریم . چی می خواهی از جون من؟ یارو کیه ؟ شما کی هستید؟ هیچ معلومه چی دارید میگید؟

- همون یارو دیگه. تو چطور نمی شناسیش؟ همان خورنده سالاد فصل. همان رو نوشت برابر اصل.همان حضرت ضل الهی بر روی زمین پست. آن نخورده می و گردیده مست. آن میلیاردر یک لا قبا. آن حرف مفت زن زرشکی عبا.

- صبر کن ببینم، مگه داری گلستان مینویسی که بند کردی به نثر مسجع؟ تازه اگه منظورت اونیه که من دارم بهش فکر می کنم، اون بیچاره که ریش نداره! همچین بفهمی نفهمی  یک کمکی، یا به قولی، کمی تا قسمتی ریش داره اونهم بصورت یک خط در میان.

- همینه دیگه، جنابعالی اگر خنگ تشریف نداشتید متوجه می شدید منظور من چه کسی است.وقتی می گویم حضرت ضل الهی...

خیلی خوب ، خیلی خوب. حالا کوتاه بیا شما. بنشین و درست و حسابی تعریف کن ببینم چه چیزی شما را اینقدر عصبانی کرده؟ آخه سعدی جان شما که اینقدر عصبانی مزاج نبودید؟

نشست و سفره دلش را باز کرد. من هم در حالیکه دو گوش داشتم و هفت هشت تایی هم قرض کرده بودم به درد دلهاش گوش کردم. در حالیکه در همان حال با خودم فکر می کردم آیا این همان سعدی است که دنیایی را مجذوب سخنان خودش کرده؟ آیا این همان سعدی است که با بچه ها بچگی می کند و با جوانها به عشق و عاشقی می پردازد و همچون پیران و سالخوردگان به پند و اندرز دادن مشغول می گردد؟

- دیشب توی جهنم شب نشینی داشتیم! همه  جهنمیان دعوت شده بودند. از پیر و جوان و از عامی و مشهور. من هم گوشه ایی نشسته بودم و طبق عادت داشتم دید میزدم که ناگهان متوجه شدم این مرتیکه آدمکش یهود ستیز یعنی هیتلر، درست راست دماغ من دو تا دستهاش را بهم قفل کرده و آورده بالای سرش و داره بابا کرم میرقصه و قر و غمزه برام میاد.باورت میشه؟

راستش من از یک طرف خنده ام گرفته بود و از طرف دیگه می خواستم از جناب شیخ بپرسم توی جهنم چکار می کرده؟ که مجبور شده چنین صحنه ایی را ببینه. ولی جرات نمی کردم. تا اینکه خودش ادامه داد:

- هر چی هی خودم رو کنترل می کردم که هیچی نگم دیدم نمی شه. واین هیتلر زبون نفهم هی خودش را به من نزدیکتر می کرد. آخرش طاقت نیاوردم و یقه اش رو گرفتم و بهش گفتم چی می خواهی تو با اون سبیلت؟ اونهم آروم دستم رو به کناری زد و در حالی که یقه یونیفورمش رو مرتب می کرد به من گفت:

- سخت نگیر سعدی جون. یک امشبه رو بزار راحت باشیم. آخه میدونی بعد از چندین دهه بالاخره در کشور جنابعالی یک عده ایی پیدا شده اند که با اعمالشون روی من رو سفید کرده اند. اونوقت تو به من میگی خوشحال نباشم؟

بعدش دو باره دستهاش رو بهم دیگه قفل کرد و آورد بالای سرش و شروع کرد به رقصیدن و خوندن:

- بابا کرم، دوستت دارم.

سخنان شیخ اجل که به اینجا رسید راستش منهم دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر خنده ، حالا نخند کی بخند. دیگه اصلا برام مهم نبود که نصف شبه و ممکنه با صدای خنده من بقیه هم بیدار بشند.جناب سعدی هم دیگه بلند شده بود و می خواست برود که گفت:

- برو بهش بگو. تو فقط برو بهش بگو، خودش میدونه...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:17  توسط دیوانه  | 

دیوانه و بزرگان تاریخ ایران (2)

                                

                                

- بلند شو دیوانه!

- با تو ام، میگم بلند شو دیگه!

چشمهایم را باز کردم و با تعجب به شخصی که مرا از خواب بیدار کرده بود نگاه کردم. اه! اینکه همون شاهزاده ایرج میرزا ملقب به جلال الممالک است.دیگه داشت اعصابم خورد میشد. باز گلی به جمال اون حافظ که حداقل توی رویا اومد به سراغم و مزاحمم شد این یکی که اصلا انگار نه انگار. اومدم چند تا دری وری نثارش کنم که چرا این وقت شبی خواب خوش را بر من حرام کرده؟ولی حقیقتش رو بخواهید ترسیدم. ترسیدم از اینکه من رو هم مثل عارف قزوینی هجو کنه. اونوقته که رسوای خاص و عام می شدم. پس تصمیم گرفتم که مودبانه باهاش برخورد کنم تا ببینم حرف حسابش چیه؟ آخه خیلی ها معتقدند که ایرج میرزا از اون روشنفکرهایی بوده که صد سال زودتر قدم به این دنیا گذاشته. در عوض گروهی هم اعتقاد دارند که این اقا یک کافر دیوانه بیشتر نبوده که اشعارش آکنده از جفنگیات است و لقبی بهتر از "شازده قراضه" نباید به او داد.

- سلام شازده! حال و احوالتون چطوره؟ صفا آوردید. مشرف فرمودید.

- چه حالی ، چه احوالی؟ مگه شماها میذارید آدم راحت باشه؟ این چه وضعیه برای خودتون درست کردید؟ اینها دیگه چه کسانی هستند که بر گرده شما سوار شده اند؟ هر کاری که دلشون بخواهد انجام میدند و به احدی هم جوابگو نیستند. میکشند ، می دزند، می برند و هنوز دو قورت و نیمشان هم باقیست. منت هم سرتان می گذارند. تازه، با کون لخت می خواهند شمشیر بازی هم بکنند. دم شیر را به بازی گرفته اند و دست در سوراخ مار می کنند.به جنگ آمریکا می خواهند بروند. ای خاک بر اون سرتان. 

 نمی دونم چرا هر کدام از این بزرگان که به سراغ من میاد یکراست میره سر اصل مطلب. هر کلمه از حرفهایش مثل پتکی بود که بر سرم فرود می آمد. باترس و لرز به دور و برم  نگاه کردم در حالی که انگشت اشاره را بر روی بینی ام قرار داده بودم از او خواهش کردم که یه خورده آرامتر صحبت بفرمایند.

- شازده جون  شما رو به اون خدا، یه خورده مراعات من بد بخت فلک زده رو هم بکنید. آخه من هنوز جوونم و هزار تا آرزو دارم. میدونی اگه این حرفها به گوش کسانی که نباید، برسه چه به روزگار من بد بخت فلک زده میاورند؟

- حقتونه، من هم به جای اونها بودم با شما همین معامله را می کردم. آخه کی به شماها گفت انقلاب بکنید؟ نونتون نبود، آبتون نبود ؟ انقلاب کردنتون دیگه چی بود؟

عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود.در حالیکه از ترس داشتم می لرزیدم جواب دادم: بخدا شازده من اون وقتها یه بچه کوچو لو بیشتر نبودم. برو یخه بابای منو بگیر، چرا گیر دادی به من آخه؟

- خفه شو ذلیل مرده. مگه همین شما بچه قرتی ها نبودید که داد می زدید پفک نمکی شوره، شاه نمی خواهیم زوره؟ حالا هم که ناسلامتی قد کشیده اید و بزرگ شده اید، تفریح شما شده اینکه بروید سفارت خانه های خارجی رو به سنگ ببندید. ببینم، به من بگو چند سال از مرگ من گذشته؟

- سریع یه حساب سر انگشتی کردم و گفتم: چیزی حدود هشتاد و چند سالی باید بشه.

- خوب مگر من صد سال پیش به شما نگفته بودم؟:

در ایران تا بود ملا و مفتی ... به روز بد تر از این هم بیافتی 

- آره، فرموده بودید ولی باور بفرمایید این نوع اشعار شما رو سانسور  می کردند و در عوض همون شعرهای شما رو که برای بچه ها سروده بودید به ما یاد می دادند. 

مثل: گویند مرا چو زاد مادر ... پستان به دهن گرفتن آموخت

و یا این یکی: ما که اطفال این دبستانیم ... همه از خاک پاک ایرانیم

- همینه دیگه ، وقتی میگم که حقتونه، راست گفتم. تا کی باید توی این عالم بچگی بمونید؟ چرا نمی خواهید یک خورده فکر کنید. به دور و برتون نگاه کنید. تاریخ و سرنوشت چند تا ملت و کشور رو بروید بخونید. اونوقته که به حال خودتون باید زار و زار گریه کنید. فکرش رو بکن توی این کشور در عرض هفتاد سال، اولش یک نفر پیدا میشه که به زور، لچک و رو سری را از سر زنها بر میداره، بعدش این جماعت ملا و مفتی، زنها را به زور مجبور می کنند که بدون حجاب حق ظاهر شدن در انظار عمومی را ندارند. به عبارتی دیگه ، اول یکی پیدا میشه ازتون کلاه برداری میکنه و بعدش یکی دیگه میاد سرتون کلاه میذاره. شماها هم انگار نه انگار. قربون برگ چغندر.

سعی  می کردم با جوابهایم کمی او را آرامتر کنم ولی نمی دانم چرا هی مرتب صدایش را بالا تر می برد. باز هم کمی قربان صدقه اش رفتم و اینکه شازده بیا و بگذر. حالا ما بلانسبت شما یه غلطی کردیم. خوب الان می فرمایید چکارکنیم؟

- چکار کنید؟ حالا بهت میگم. ببینم، توی خونه تنبک داری؟

- نه  به خدا من اهل این چیزها نیستم.

- ای خاک توی اون سرت کنند. یه سطلی ، طشتی ، چیزی وردار بیار ببینم.

- با ترس و لرز گفتم : ببخشید جناب شازده میشه بپرسم برای چی می خواهید؟

- برای چی می خوام؟ خوب معلومه دیگه دیوونه، برای اینکه من بزنم تا تو برقصی. یا نه تو بیا بزن تا من برقصم.

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 23:43  توسط دیوانه  | 

 
domain parking for domains