
انتظار هرچیزی را داشتم الا اینکه شخص شخیصی مثل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی به خواب دیوانه ایی مثل من بیاید. راستش اول باورم نمی شد. بعد که کمی دقت کردم دیدم خودش است. عین همان نقاشی که از صورت او روی جلد دیوانش دیده بودم.بدون مقدمه از من پرسید: دیوانه شما هستید؟ با سر تصدیق کردم که بله من هستم در حالیکه هنوز مات و مبهوت بودم و در این اندیشه که این وقت شبی جناب لسان الغیب از جان من چه می خواهد؟
راستش در عالم بیداری بعضی مواقع پیش خودم فکر می کردم اگر این جناب خواجه زنده می بود چه سوالاتی که از او نمی کردم ولی در اون شب کذایی نمی دانم که چرا لال مونی گرفته بودم.تا اینکه خودش شروع کرد:
- این چه دوره زمانه ایست که شما در آن زندگی می کنید؟ یعنی چه؟ نه کسی معنای عشق را می فهمد ونه احدی حاضر است جان در قدم یار نثار کند.نه تلخ وشی را میتوان در گلو ریخت و نه می شود به کمند مهوشی آویخت. باز قربان همان دوره عهد بوقی که خودم درش زندگی می کردم.آره یادش بخیر.
به نرمی جواب دادم : خواجه تو رو به اون شاخ نباتت قسم کوتاه بیا. عشق کیلو چنده؟ این چیزها رو دیگه مگر در دیوان شما پیدا کنیم و گرنه تو این دوره و زمونه کسی معنی این چیزها رو نمی فهمه. آهی کشید و گفت آخه مگر این مردم نمی دانند که صدها سال پیش من گفته ام:
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
گفتم: ببین خواجه اون دوران گذشت. الان جنابعالی اگه بخواهید باز هم از این فرمایشات بکنید باید بابت هر کلمه اش چندین ضربه شلاق بخورید.عاشقی ، رندی ، نظر بازی . همین فاش گویی می دانید چه جرم بزرگی است؟ کافی است که شما بعضی چیزها را فاش کنید اونوقته که باید خر بیارید و باقالی بار کنید.به شما تهمت جاسوسی برای اجانب خواهند زد و حتی ممکن است بعنوان مزدوری که به نفع آمریکا نظرات مردم را هویدا کرده ، سرتان بالای دار برود همانگونه که سر حلاج رفت .
فکری کرد و گفت پس می فرمایی سرمان را بگذاریم زمین و بمیریم. بعد خندید و اضافه کرد البته شمارا می گویم وگرنه من که صدها سال پیش مرده ام. ولی خودمانیم با این همه دختران زیباروی و سیاه چشم آخر مگر می شود که چشمها را ببندیم و هیچ نبینیم و نگوییم؟ بگذارخاطره ایی را برایت تعریف کنم. چند روز پیش در حالیکه در قبرم به خواب قیلوله رفته بودم به ناگهان با صدای خنده چند نفر از خواب پریدم. دیدم شش دختر، یکی از یکی زیبا تر دور قبرم حلقه زده اند و با یکدیگر جر و بحث می کنند. یکی می گفت: اگر حافظ الان زنده بود مرا می پسندید چون من کمر باریکی دارم. دیگری می گفت نه من علاوه بر کمر باریک چشمان سیاهی هم دارم و حافظ حتما مرا انتخاب می کرد. خلا صه هر کدامشان چیزی گفتند و در آخر قرار را بر این گذاشتند که از خودم بپرسند و به دیوانم تفأل بزنند. من هم یکراست آنها را به این بیت شعر هدایت کردم:
شهریست پر کرشمه خوبان ز شش جهت چیزیم نیست و رنه خریدار هر ششم
بعدش شروع کرد به خندیدن. حالا نخند کی بخند. از زور خنده شانه هایش می لرزید. در دلم به حافظ می گفتم حقا که دیوانه ایی. بعد از کلی خندیدن دو باره شروع کرد:
- البته بعضی مواقع هم هست که یک سری افراد عتیقه به دیدنم می آیند و تازه از من انتظار کمک و هم فکری را هم دارند. یادمه یکبار یک مرد جوان آمده بود که با من درد دل کند. می گفت که شاعر است و طبع شعر خوبی هم دارد ولی مردم قدرش را نمی دانند. بعد یک بیت از تازه ترین اشعارش را برایم خواند:
تیر مژگان تو از عینک پشت خورد به قلب اخوی، بنده رو کشت
خوب شما بگوئید من چه می توانستم به او بگویم. با بودن امثال ایشان همان بهتر که مثل منی در زیر خاک خفته باشد تا مجبور به همزبانی با آنها نشود. تازه حالا اینها که خوبش هستند. ولی امان از افرادی که برای خود شیرینی هم که شده شعر مرا دستکاری کرده ، بصورت کاملا وقیحانه ایی در میاورند. مثلا همین بیت معروفی هست که من گفته ام:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
نمی دانم کدام شیر ناپاک خورده ای آن را به این صورت در آورده:
شکم دختر همسایه چو آمد به جلو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
جناب حافظ داشت یکریز حرف میزد و من هم چرت. نمی دانم چطور شد که یکباره با صدای نخراشیده شخصی که از کوچه می آمد، چرتم پاره شد و از خواب پریدم.
- آی آب حوض می کشیم.
این داستان طنز آمیز کوتاه را من در هفته نامه کیهان چاپ لندن شماره ۱۰۷۴ در صفحه یادداشتهای بی تاریخ به نقل از دکتر صدر الدین الهی و ایشان هم در هفته نامه ایرانیان واشنگتن( سال نهم ، شماره چهار)خوانده ایم و پسندیده ایم. امیدواریم شما هم بپسندید.
یک داستان عاشقانه
از: مسعود ناصری
تقدیم به عشاق پارکهای تهران
به چشمانش نگاه کردم. درشت وزیبا زیر دو تا کمان ابروی مشکی نشسته بودند،عمیق و سبز تیره ، نه مثل باتلاق بدون پشه بلکه مثل اقیانوس پر عمق جزایر کارائیب. غوطه ور در نگاهش بودم و هر چه بیشتر چشمانش را نگاه می کردم احساس غرق شدن بیشتری به من دست می داد. تا آنکه به کف اقیانوس رسیدم و فهمیدم که نفسم تمام شده و به سرعت به سطح آب برگشتم.
گفتم: این آفتاب ساعت چهار بعد از ظهر پائیز، چشمانت را چه زیبا کرده. چه برقی، چقدر زیبا و قشنگ. زمان انگار ایستاده تا تو چشمانت را ببندی تا دو باره تیک تاک کند.
لبخندی زد و سرش را با خجالت پائین انداخت و گفت: اگر تا ساعت پنج بعد از ظهر صبر کنی چه خواهی گفت؟ جوابی نداشتم، دستان ظریف و بلند و زیبایش را در دستهایم گرفتم. چقدر سرد بودند.انگار که متوجه شد با خجالت گفت: ساری! لیوان بستنی توی دستم بود. ولی خدای من دستان تو چقدر گرم هستند؟
به زبانم نیامد که به او بگویم در راه آمدن به پارک لیوان چای داغ در دستم بوده. کمی از خودم دلخور شدم. دلم می خواست با او صادق و بی ریا باشم وعلت گرمی دستانم را به او بگویم. ولی نتوانستم. دو باره به چشمانش نگاه کردم. سرش را با خجالت پائین انداخت و مانند یک دختر معصوم چهارده ساله گفت: اینقدر به چشمام نگاه نکن خجالت می کشم.گفتم: چه برق قشنگی دارند. چیزی به این زیبایی در زندگی ام ندیده ام.
قیافه اش را کمی جدی کرد و بعد از اینکه سینه اش را صاف کرد گفت: باید مال این کنتاکت لنز های جدید باشه، خیلی بالاشون پول دادم. کمی خشکم زد ولی صداقتش را دوست داشتم. آیا من هم باید به او در مورد کلاه گیسم حقیقت را می گفتم؟ هنوز وقتش نبود.
دو باره دستانش را در دستانم فشردم و مالیدم. دستانش مثل پاهای یک آهوی ترسیده می لرزیدند. گفتم: چه پوست نرمی، چه دستان زیبایی! خندید و گفت: بگذار تا دستکش هایم را در بیاورم تا بهتر بتوانی مرا لمس کنی.
دستهایش بدون دستکش کمی زیر بودند. ولی هنوز نرمی خاص خودشان را داشتند. به صورتش خیره شدم. چقدر زیبا بود. اگر روسری اش را بر می داشت زیبا تر می شد. برق موهایش که چند سانتیمتر از زیر رو سری بیرون زده بود مرا چند لحظه تکان داد. انگار که متوجه تغییر حالت من شد چون بلا فاصله خود را به من نزدیک کرد و مانتویش را به شلوار جین من چسباند. صدای جاروی رفتگری که پارک را تمیز می کرد افکار ما را بهم ریخت و کمی از هم دور شدیم. رفتگر همانطور که برگهای پائیزی را از روی سنگفرش کوره راه باریک پارک جارو می زد با نگاهی شماتت بار ما را نگاه می کرد. نمی دانم آیا فکر می کرد برگ درختها را من به زمین ریخته ام و یا از دیدن ما با هم حسادت می کرد؟
وقتی که دور شد، دوباره بدنم را به بدن او چسباندم. کبوترهای پارک از چند قدمی بغ بغوی خودشان را به خلوت ما ریختند. خندید و گفت: شکمت چقدر قار و قور میکند. به اطرافم نگاه کردم. کبوتری نبود. دوباره صورتش را نگاه کردم. گوشهای زیبایی داشت. بدون گو شواره هم زیبا بودند. درست مثل دو پر هلو از دو طرف صورتش آویزان بودند.
صورتم را نزدیک گوش او بردم و زمزمه کردم: کاش می توانستم لاله گوشت را میک بزنم. صورتش را عقب برد و با دستش به صورتم سیلی زد. سیلی محکمی نبود. می دانست چطوری بزند که علامت اعتراض باشد ولی درد هم نداشته باشد. با لبخندی شیطانی گفت: تو چقدر منحرفی؟! گفتم : شاید به خاطر گرسنگی ام است. هنوز ناهار نخورده ام. این دفعه آخریست که سر قرار ملاقات با شکم خالی می آیم.
خندید و صورتش را نزدیک صورت من آورد و نا گهان لبهاش را بر روی لبهای من گذاشت. دستهایش را ول کردم و مانتویش را چسبیدم. ول کن نبود و یکبند داشت مرا می بوسید. همانطور که زیر بوسه او دست و پا می زدم دستم داخل یکی از سوراخهای شلوار جین پاره پوره اش رفت. چه پوست لطیفی داشت.درست همان حالت غریقی که در کف اقیانوس افتاده به من دست دادو لبهایم را از میان جارو برقی لبهایش بیرون کشیدم. به نفس نفس افتاده بودم آسم بد مصب حسابی کار دستم داده بود.
لبخندی شیطانی زد و گفت چطور بود؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی بریده بریده مثل صدای تلفنهای راه دور گفتم: محشر بود . این نوع بوسیدن را چطوری یاد گرفتی؟ سرش را با خجالت پایین انداخت و چیزی نگفت. آیا او چیزی را از من پنهان می کرد؟ به یاد کلاه گیس خودم افتادم و نخواستم در باره او قضاوتی بکنم.
گفتم: لبهایت چقدر خوشمزه هستند؟ خندید و گفت : ماتیک توت فرنگی زدم ، مارکش را یادم نیست. گفتم : طعمش را حس نکردم چون سرما خورده ام ولی شیرینی بخصوصی داشت. صورت زیبایش در هم رفت. دستش را از دست من بیرون کشید و فریاد زد: دیوانه، تو سرما خورده ای و داری من را می بوسی؟
هنوز به دنبال جواب می گشتم که تلفن دستی اش زنگ زد. با عصبانیت بلند شد و آنتن تلفن را بیرون کشید و چند قدم از من دور شد. نمی دانم خیالاتی شده بودم و یا اینکه واقعا صدای یک مرد را از آنسوی خط شنیدم. چند لحظه بعد دستانش رادر هوا به علامت خدا حافظی تکان داد و همانطور که تلفن در گوشهای پر هلویی زیبایش بود در کوره راه سنگی پارک از من دور شد و به افق پیوست.
صدای قار و قور شکمم دو باره بلند شد. به اطرافم نگاه کردم. همه جا پر از کبوتر های ولگرد پارک بود که بغ بغو کنان دور نیمکت من می چرخیدند. هنوز مزه لبهایش در میان دندان هایم باقی مانده بود. وقتی که به بوی گوشت همبر گر فروشی خیابان بالای پارک فکر کردم، بزاق دهانم ته مانده طعم توت فرنگی را از دهانم پاک کرد.
ای بر پدر هر چی مردم آزاره . آخه من نمی دونم، بعضی ها ــ بلانسبت شماــ آزار دارند و یا اینکه خوششون میاد ملت رو بذارند سر کار. بابا من یه سوال ساده فقط پرسیدم ازش، وایساده برای من سخنرانی میکنه. جونت بالا میومد اگه همون چیزی رو که آخر سر گفتی ،اولش می گفتی؟
مدتها بود که از یکی از دوستان دیوانه ام خبری نداشتم. آسمان جلی بود مثل خودم که اکثرا اوقات فراقت را با هم می گذراندیم. تا زمانی که مثل خودم دیوانه بود و یک لا قبا همیشه سعی می کرد مثل سریش خودش را به من بچسباند.قربان صدقه ام می رفت و اگر من تب می کردم او حاضر بود خودش را برای من بکشد. ولی امان از روزی که به پول و پله ایی رسید. رفت و قاطی عاقلها شد و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. منهم نه اینکه ناراحت باشم، نه. ولی خیلی دلم می خواست برای یک بار هم که شده ببینمش و با لا خره یه جوری ازش بپرسم چی شد که پولدار شدی؟
تا اینکه یه روز بطور اتفاقی بهش برخوردم.خلاصه اش کنم. هزار تا عذر بدتر از گناه اورد که سرم شلوغه چه میدونم گرفتار بودم و چه و چه ...ازش پرسیدم:
ــ خوب حالا چکار میکنی؟
ــ ایه، ول می گردم که بیکار نباشم. تو نمیری سرم خیلی شلوغه.
بالا خره دل رو به دریا زدم و یواشکی بهش گفتم ببین رفیق من از حال و روز تو خبر داشتم. میدونم که آه در بساط نداشتی. حالا راست و حسینی به من بگو چی شد که یکدفعه ایی پول دار شدی؟ آقا این رو که گفتم شروع کرد به سخنرانی.
ــ لحظه ها دوست من، لحظه ها در این عصر کامپیوتر خیلی مهمه. قدر اون رو بدون. تو فکر میکنی این غربیها چطور از ما جلو زدند؟ درست از روزی که فهمیدند قدر لحظه لحظه زندگیشون رو باید بدونند پیشرفت کردند. یعنی روز به روز از پایین به بالا ترقش کردند. نه مثل ما که از بالا به پایین تروقش کردیم.همین ژاپن رو شما نگاه کن، صد سال نیست که داره میگه منم هستم. ببین چه گرد وخاکی راه انداخته. اونوقت ما هم افتخارمون اینه که در عصر شیخ پشم الدین کشکولی متمدن بودیم ولی این اروپاییها وحشی...
دیدم نخیر اگه ولش کنم همینجور روده درازی میکنه.حرفش رو قطع کردم و گفتم :
ــ مثل اینکه من فقط یه سوال ساده ازت پرسیدم ها؟
ــ آها، راستش یه روز که حسابی آس و پاس شده بودم، داشتم همینجوری پیاده رو را گز می کردم که یک دفعه چشمم افتاد به یک سیب سرخ خیلی قشنگ که روی زمین افتاده بود. سریع اون رو برداشتم و با گوشه آستینم پاکش کردم و می خواستم بخورمش که نا گهان فکری به خاطرم رسید. رفتم اون سیب رو فروختم و با پولی که به دست آورده بودم دو تا سیب سرخ خریدم. باز اون دو تا سیب رو با گوشه آستینم حسابی پاک کرده و برق انداختم و فروختمش و با پولش سه تا سیب خریدم. داشتم اون سه تا سیب رو تمیز می کردم که به من خبر دادند مادر بزرگم فوت کرده و چون وارثی بغیر از من نداره بنابر این تمامی ثروتش اعم از منقول و غیر منقول به من میرسه.
از بس وراجی کرد سرم رو بین دو تا دستهایم گرفته بودم و بروبر نگاهش می کردم. در حالی که مونده بودم چی بگم بهش.
همینه دیگه. وقتی نظم و قانون در یک جا برقرار نباشه اونوقت هر کسی به خودش جرات میده که راجع به هر چیزی نظر بده. اونهم چیزهایی که اصلا ربطی به او نداره. چند روز پیش ها با دوستم کنار جوی آب نشسته بودیم و داشتیم روز نامه می خوندیم. همینطور که گرم روز نامه خوندن بودیم یک دفعه ایی با صدای بهم خوردن دستهای دوستم بهم دیگه اونهم درست کنار گوشم یک متر به هوا پریدم. در حالی که حسابی شاکی شده بودم گفتم:
ــ جونت بالا بیاد تو که منو زهره ترک کردی. نزدیک بود بشاشم به خودم. میشه بپرسم داشتی چه غلطی می کردی؟ دوستم در حالیکه لبخند موذیانه ایی کنار لبش نقش بسته بود گفت:
ــ شما ملتفت نبودی ولی من با اینکارم از جنگ جهانی سوم جلوگیری کردم.
منو بگید دیگه داشتم جوش میاوردم. بهش گفتم میشه بی زحمت یک خورده توضیح بدید؟ اونوقت دوستم با کمال خونسردی سینه اش رو صاف کرد وگفت:
ــ ببین رفیق شما سرت گرم روز نامه خوندن بود و حواست به دور و برت نبود. ولی من دیدم که یک زنبور داشت مستقیم از جلو صورتت رد میشد.
ــ خوب؟
ــ خوب و زهر مار. حالا گیرم که من اونو نکشته بودم . میدونی بعدش چی میشد؟
ــ والا چی بگم، میشه شما بفرمایید؟
ــ آها حالا شد یه چیزی. اگه من اون زنبور را نکشته بودم، این احتمال وجود داشت که خط سیر نگاه شما به خطوط روز نامه را قطع کند و حالا تصورش را بکن که درست در همون موقع یک نگاه شیطانی به شما میانداخت و زبانم لال ، بی ادبیست، درست جلو صورت شما می گوز ید و فرار می کرد.
ــ خوب؟
ــ خوب و کوفت کاری. اونوقت اعصاب شما بهم می ریخت و با شناختی که از شما دارم می دونستم که نمی تونستید زنبور را به خاطر این حرکت زشتش بگیرید و تنبیه کنید. بنابر این شما اعصاب خوردی تون را اول به خونه منتقل می کردید و بعد از اون هم فردا توی اداره سعی می کردید که تلافیش رو سر ارباب رجوع خالی کنید. بعد ارباب رجوع پیش رییس از شما شاکی میشد. بعد جناب رییس هم شما را تنبیه می کرد و چون در همون موقع داشته گزارش ماهیانه رو به مافوقش می داده به این موضوع هم اشاره میکنه و مافوق رییس تون هم به بالاتر گزارش میده و همینجوری میره تا میرسه به شخص اول مملکت.
ــ خوب؟
ــ خوب و حناق. گیرم وقتی که این گزارش به دست اون عالیجناب می رسه ایشان هم حال مساعدی نداشته باشد و دست بر قضا قرار باشد که در انظار عمومی سخنرانی هم بکند. اونوقت میدونی چه اتفاقی ممکنه بیافته؟
ــ نه.
ــ نه و نکمه. اونوقت ایشان هم هنگام سخنرانی با اعصاب خورد و بدون مقدمه می گوید که:
ــ اسراییل که باید از بین برود هیچ، آمریکا و انگلیس هم و همچنین.
حالا بعدش رو تصور کن که این کشورها برای اینکه از نابودی خودشون جلو گیری بکنند پیش دستی کرده و به ما حمله کنند اون هم از نوع غیر متعارفش. بعد یک سری کشورها هم که منافع شون به منافع ما گره خورده و اصلا بدون ما کارو بارشون نمی چرخه به طرفداری از ما بلند میشن.
ــ خوب؟
ــ ای خوب و زهر مار ، ای خوب و کوفت کاری ، ای خوب و حناق ، خوب به این میگن جنگ جهانی سوم دیگه.