یکی از شرایط دیوانه بودن، حاضر جوابیست.اصولا هر دیوانه ایی، حاضر جواب است ولی هر حاضر جوابی نمی تواند ادعا کند که دیوانه است.در ضمن یک وقت خدای نا کرده به ما دیوانه ها به چشم حقارت نگاه نکنید. ما هم در بین خودمان تحصیل کرده و دکتر و مهندس داریم. الکی نیست که. شما از شخص اول مملکت، چه می دانم از رئیس جمهوری گرفته تا وزیر و وکیل و دانشمند و شاعر و شاه و گدا را می توانید در جماعت ما دیوانگان پیدا کنید.نمونه اش همین آقای آلبرت انشتین یهودی کافر فیزیک دان است.
من برای شما یک ماجرای جالب را که برای ایشان اتفاق افتاده است تعریف می کنم. بعد خدا وکیلی به من بگویید کدام شخص عاقلی میتواند تا به این اندازه حاضر جواب باشد.
چنین روایت کنند که روزی جناب انشتین به یک مهمانی دعوت شد.در آن مهمانی انشتین متوجه حضور یک زن در نزدیکی خودش شد که به طرز غیر معمولی به اونگاه می کرد و سعی می کرد که هر چه بیشتر خودش را به انشتین نزدیک تر کند.در یک فرصت مناسب آن زن را به کناری کشید و به او گفت:
ـ ببخشید خانم میشه بپرسم شما از جان من چه می خواهید؟
ـ هیچی ،فقط می خواستم از شما خواهش کنم که اگه ممکنه با من ازدواج کنید.
انشتین نگاهی به زن انداخت و گفت چه چیزی باعث شده که زن زیبایی مثل شما علاقمند به ازدواج با من بشود؟ زن در پاسخ گفت:
ـ آخه می دونید من داشتم فکر می کردم که در این صورت، اگر فرزند ما زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث ببرد ،چه نابغه ایی خواهد شد؟
انشتین بلادرنگ در جواب گفت:
ـ ولی خانم تصورش را بکنید اگر آن بچه عقل را از شما و زیبایی را از من به ارث ببرد، می دانید چه فاجعه ایی در عالم بشریت رخ خواهد داد.؟
حالا جالبتر اینه که این آدمهای عاقل لطیفه هاشون رو هم می خواهند که از زبون ما دیوونه ها بگند.آخه من به چه زبونی بگم؟آی آدمهای عاقل !دیوونه بودن و دیوونه موندن یه هنره که شماها تا بهش نرسید نمی فهمید من چی میگم.
همون روزی که تصمیم گرفتم سر از کار آدمهای عاقل در بیارم. یادمه طرفهای ظهر بود که رفتم پارک نزدیک محله مون.اومدم خیر سرم خستگی رو از تنم بیرون کنم٬ رفتم روی چمنها نشستم.روی یه نیمکت نزدیکی من دو نفر نشسته بودند و داشتند برای همدیگه مثلا جک تعریف می کردند. شنیدم یکیشون به اون یکی دیگه میگه:
- از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی؟ می گه من یه زنی گرفتم که یه دختر هیجده ساله داشت.دختر زنم با بابام ازدواج کرد..!!در نتیجه زن من٬ مادر زن پدرم شد.از طرفی دختر زن من که زن بابام بود٬پسری زایید که میشد برادر من و نوه زنم پس نوه منم میشد. در نتیجه من پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم.چند روز بعد زن من پسری زایید که زن پدرم٬ خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد..! در نتیجه پسرم برادر مادر بزرگ خودش شد از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم بود در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم.ضمنا من پدر و برادر وپدر بزرگ....
اون همینجور داشت روده دارزی میکرد که من پا شدم زدم به چاک. در حالی که داشتم به خودم می گفتم از دست این آدمهای عاقل ٬آخرش من سر به کوه و بیابون میذارم.
به همین دلیل یک روز تصمیم گرفتم زاغ سیاه آدمهای عاقل را در کوچه و خیابان چوب بزنم تا از اصل قضیه سر در بیارم٬ ماجرا از این قرار شد که می خونید.
اول از همه چشمم افتاد به یه پسر جوون تقریبا بیست و دو٬ سه ساله . همینطور که از جلوم داشت رد میشد٬ با این دست راستش هست؟ اره دست کرده بود اون پشتش را از روی شلوار می خاروند اونم نه این جوری ها.طوری که آدم دلش برا شلوار و پشت اون پسره می سوخت.طاقت نیاورم رفتم جلو و بهش گفتم :
- هی آقا بسه دیگه! به جوونی خودت رحم کن .آخه وقتی خودت اینجوری افتادی به جون خودت٬ دیگه از آمریکا و اسرائیل چه توقعی میتونی داشته باشی.ها؟ خوب حتما میخواید بدونید که بعدش چی شد؟فقط اینو بگم که خوشبختانه این دفعه انگشت اشاره دست راستم توی دماغم نبود.
بعدش چشمم افتاد به یه مرد میانه سال که از نوع لباس پوشیدنش معلوم بود طرف آدم حسابیه.ولی یه چیزی خیلی عجیب بود.خیلی خیلی هم عجیب بود. طرف با این سن و سالش وسط پیاده رو داشت عینهو مایکل جکسون میرقصید. چنان منظم روی پاهاش این پا و اون پا میشد و قر به اون باسنش میداد که به مایکل گفته بود زکی.راستش منو بگی دیگه داشتم شاخ در میاوردم. روز روشن وسط اینهمه آدم اونم تو کشوری که این جور چیزها جرمه؟سریع به طرف کیوسک روزنامه فروشی رفتم ویه نگاهی به روزنامه ها انداختم ببینم شاید اتفاقی افتاده و من خبر ندارم ولی دیدم همه چیز سر جاشه.خوب بازم طاقت نیاوردم . رفتم پیشش و بهش گفتم آقا می بخشید اسم این رقصی که میکنید چیه؟ یارو با عصبانیت یه نگاهی به من انداخت و گفت:
- رقص کدومه دیوونه؟زود باش به من بگو نزدیکترین توالت عمومی به اینجا کجاست؟
ادامه دارد....
حقیقتش اینه که چند روز پیش٬ توی پیاده رو کنار جوی آب ایستاده بودم و همینطوری در حالی که انگشت اشاره دست راستم توی سوراخ چپ دماغم بود ٬ با انگشتهای دست چپم هم سرم رو می خاروندم و داشتم به مردم که رد می شدند نگاه می کردم که یک دفعه دیدم یک دختر تر گل ور گل شیک پوش خوشکل داره میاد. نمی دونم چه چیز من توجهش را جلب کرد که یک نگاهی به من انداخت و رویش را آنطرف کرد و رد شد. خوب من هم درسته که دیونه هستم ولی هر چی باشه دیونه ها هم برا خودشون دل دارند دیگه٬ یک دفعه تصمیم گرفتم برم و ازش خواستگاری کنم.
با همان حالتی که براتون شرح دادم یعنی ٬ انگشت دست راست توی... ٬ با دو رفتم جلوش وایسادم و خیلی خونسرد وعادی و لی قرص و محکم بهش گفتم :
ـ خانوم زن من میشی؟
هنوز کلمه آخر را نگفته بودم که شترق خوابوند توی گوشم بطوری که همون انگشت اشاره دست راست که گفته بودم تا ته رفت توی دماغم و همون جا گیر کرد. بعدش هم گفت:
ــ برو گم شو دیوونه...
نه شما رو به خدا خودتون بگید این برخورد ی که با من کرد صحیح بود؟ حالا تو این وسط من مونده بودم که دختره چطوری متوجه شد من دیوونم؟؟؟؟
دلیل داره جونم هیچ چیزی بی دلیل نمی شه.یک روز صبح که یک قرار خیلی مهم داشتم ٬ نیم ساعت قبلش از خونه زدم بیرون تا چشمم به ژیانم... ببخشید به ماشینم افتاد آه از کله ام و دود از نهادم بلند شد.چون یکی از چرخها پنچر بود.همینطوری که داشتم پیچهای چرخ پنچر را باز می کردم دیدم که دیوونه محل زل زده بمن و داره منو بربر نگاه می کنه. محلش نذاشتم و سریع رفتم سراغ لاستیک زاپاس ٬ لاستیک پنچر رو دروردم و زآپاس را بجای اون گذاشتم تا اومدم پیچها را بردارم دیدم ای دل غافل پیچها سر جاش نیست٬ اینور بگرد ٬اونور و بگرد نه!! مثل این بود که پیچها آب شده بودند و رفته بودند به زمین. من هم دو دستی محکم زدم تو سر خودم که حالا چه غلطی بکنم.
یک دفعه دیوونه محل اومد جلو و گفت : اینکه کاری نداره از بقیه چرخها یکی یک پیچ باز کن ببند به این چرخ تا به یک جایی برسی دیگه.
آقا منو بگی سرخ شدم ٬نه اول صورتی شدم بعد سرخ شدم و بعد گفتم ببخشید مگه شما دیوونه نیستید؟
یه نگاهی به من کرد و گفت آره دیوونه هستم ولی خر که نیستم. بعد هم نیشش را اینجوری
باز کرد و رفت.نه تو رو به خدا شما بگید اگه جای من بودید چکار می کردید؟
با تشکر دیوانه