من فکر می کنم که بهترین راه مقابله با یک رژیم سلطه گر و تمامیت خواه، نافرمانی مدنی در تمام سطوح می باشد. رژیمی که از نوک پا تا فرق سر مسلح و مجهز می باشد به این راحتی در مقابل مخالفان خود کو تاه نخواهد آمد. حکومت با تمام قوا پا به میدان گذاشته تا برای همیشه بنای جمهوریت را در ایران بر چیند و افکاری بنیاد گرایانه و افراطی که متعلق به طیفی کوچک ولی صاحب قدرت است را بر جامعه حاکم کند. رژیم این افکار بنیاد گرایانه را با انگشت گذاشتن بر احساسات مذهبی مردم تر ویج می کند. منزجر کننده است وقتی می بینیم که شخص اول مملکت، سر نوشت خویش و ملتی را با گریه و زاری به دست فردی می سپارد که وجود خارجی نداشته و ندارد. اینجاست که به لزوم و اهمیت جدایی کامل دین از سیاست پی می بریم.
پرهیز از خشونت و نافرمانی مدنی در تمامی سطوح، بهترین و کم هزینه ترین و موثر ترین حربه برای به زانو در آوردن رژیم است.
در محلی که من کار می کنم افراد گو نا گونی از سر تا سر دنیا حضور دارند و به بیش از چهل زبان زنده دنیا صحبت می کنند. از بعد از انتخابات و اعتراضات گسترده مردم نسبت به نتایج آن، خیلی ها به نزد من می آمدند و به هر طریقی سعی میکردند تا با من همدردی کنند وانزجار خود را از سرکوب و کشتار مردم بیگناه و خواهان دموکراسی در ایران، نشان دهند. و من برای آ نها توضیح می دادم که چگونه رنگ سبز به سمبلی برای دموکراسی خواهان در ایران تبدیل شده است.
این عکسها نتایج آن گفتگو هااست.
هندوستان

آفریقا

ویتنام

پاکستان

عراق

سیمین بهبهانی
گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود
***
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
۲۵ خرداد ۱٣٨٨
تصاویر برای 18+
وقاحت کلمه ایست که بار معنایی محدودی دارد. برای وصف کردن این خفاشان شب پرست با صفتی که لیاقتش را دارند٬ نتوانستم کلمه دیگری پیدا کنم که حق مطلب را تمام و کمال ادا کند.
امروز با دیدن و شنیدن گلایه های افرادی که از سفر حج بر می گشتند حالم بد شد. از بد رفتاری ماموران فرودگاه جده با حجاج ایرانی سخن می گفتند.
در دل به خودم گفتم: بدرک! نباید می رفتید. نباید بروید. پول بی زبان را در این مملکت فلک زده با هزار زحمت و درد سر بدست می آورید تا آنرا در کشوری خرج کنید که سوغاتش برای شما توهین و تمسخر و ریگ های داغ بیابان است.از زمانی که به زور تیغ بر گردنمان نهادند و ما را موالی نامیدند باید می فهمیدیم که اینها همه ا فسانه ایی بیش نبوده و نیست. هدف برای آنها همین بوده است که می بینید. کشاندن و چاپیدن یک مشت انسانهای ساده و مسخ شده به بیابانهایی که از گرما و حرارت طعنه به جهنم میزند.
پرسش دوم من از تاریخ این است:
دین از چه زمانی پای خودش را در زندگی ما انسانها باز کرد؟
اگر کسی بطور اتفاقی گذارش به این وبلاگ افتاد، خوشحال خواهم شد چنانچه نظرش را در این باره بگوید.
این شعر را اصغر آقا سروده
صبح روز عید
----------------
آن پدر که مانده بی-وطن
در حصار غربتی مديد،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.
بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه اش:
طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»
گویدش پدر:
سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»
گویدش پدر:
بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!
با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
میشود وطن
پر زنیکی و
خالی از بدی
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»
*******************************************************
این کلیپ زیبا را هم از وبلاگ بلوچ کش رفتم.
بعنوان اولین سوال می خواهم از تاریخ بپرسم که:
انسان کی و چگونه، زیستن را بر روی این کره خاکی آغاز کرد؟
شما هم اگر جوابی دارید بفرمایید.
«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
راستش را بخواهید پاسخ تاریخ به این حقیر دیوانه قطعی نبود. به کلماتی مثل نمی دانم و یا مطمئن نیستم اشاره می کرد. من هی اصرار می کردم و او هم شانه خالی می کرد و در آخر سر به مستندات علمی اشاره کرد و گفت: طبق شواهد و بقایایی که از انسانهای اولیه بدست آمده، دانشمندان رد پای انسان را تا صد ها هزار سال پیش بر روی کره خاکی پیدا کرده اند.
هنوز حرفهای تاریخ بطور کامل به پایان نرسیده بود که دین پا پیش گذاشته و خودش را وارد معرکه کرد. زیاد حرف میزد و کم به مستندات و دلیل اشاره می کرد. مثلا می گفت:
- خداوند در ابتدا حضرت آدم را در جهانی دیگر خلق کرد و بعدش هم حوا را خلق کرد تا آدم تنها نباشد.
پرسیدم کی این اتفاق افتاد؟ جواب داد نمی دانم. شاید پنج و یا شش و یا هفت هزار سال پیش. شاید هم بیشتر. ولی مطمئنا از ده دوازده هزار سال نمی تواند بیشتر باشد. پرسیدم خوب بعدش چه اتفاقی افتاد؟ گفت:
- بعدش همان است که میدانی. شیطان و اطاعت نکردن. آدم و سرپیچی از امر خداوند و قهر و غضب باری تعالی و تبعید آدم و حوا به مترو که ایی که زمینش می خوانند.
از دین پرسیدم بین آنچه که تو می گویی و آنچه که علم می گوید حداقل چند صد هزار سال فاصله است. این خلاء را چگونه پر می کنی؟ و او رفته است تا برای من جوابی قانع کننده و با دلیل و برهان بیاورد و من هنوز که هنوز است منتظرم.
کلیک بر روی مطلب زیر و خواندن مطالب آن خالی از لطف نیست.
خسته ام، خسته از زمانه. خسته از تاریخ و تمامی دروغ هایش. خسته از جهل و حماقت و نادانی. از فکر کردن بیش از اندازه و از نتیجه گیری هایی که مخم را به جوش می آورد.
با خودم می گویم که مگر میشود یک قوم و یا یک ملت و نه بهتر است بگویم یک جمعیت یک میلیاردی هم اشتباه کنند؟ ممکن است من اشتباه کنم و یا تو ولی یک جمعیت هرگز. ولی باز می بینم که باز هم این منم و همان یک میلیارد نفرکه اشتباه می کنیم. یک میلیارد(حد اقل) مسلمان به خدای نادیدنی احد و واحد معتقدند و در مقابل یک میلیارد ( باز هم حداقل) بت پرست بودایی هندی و چینی داریم. هر دو طرف یکدیگر را قبول ندارند و چون می دانیم که جمع نقیضین هم محال است پس یک گروه باید راست باشد و دیگری باطل. صرفنظر از اینکه کدام حق است و کدام باطل نتیجه این میشود که :
آری یک میلیارد نفر هم میتوانند راه اشتباه بروند.
رسیدن به این نتیجه است که مغز مرا بجوش می آورد.
به این حدیث توجه کنید:
«روزي اميرالمومنين (ع) در كوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود كه ناگهان اژدهايي در حالي كه به شدت به طرف مردم مي دويد و آنها از او مي گريختند پديدار شد. حضرت فرمود: «راه را براي او باز كنيد. » اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهاي حضرت (ع) را بوسيد و خود را به پاهاي مبارك حضرت ماليد و سه بار دميد، سپس پايين آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتي مردم توضيح خواستند ايشان فرمود: او مردي از جن بود كه مي گفت : فرزندش را يكي از انصار به نام جابر بن سميع، بدون اين كه به او آزاري رسانده باشد با سنگ كشته است و اكنون خون فرزندش را مي طلبيد.» (بحارالانوار، ص ۱۷۲) قابل ذكر است، دري كه اژدها از آن وارد و خارج شده بود به «باب الثعبان» (درب اژدها) مشهور شد.
با خواندن این حدیث به یاد روانشاد نادر ابراهیمی افتادم و این شعر زیبایش:
به دستم زنجیر،
به پایم زنجیر،
گرداگرد قبیله بیمارم هزار هزار زنجیر،
خداوندا! مگر میشود اینهمه درد؟ اینهمه زنجیر؟
برخي عكس ها هستند كه از خود رويداد نيز ماندگارتر هستند و آنچنان تأثيري بر انسان مي گذارند كه تا ساعتها شايد نتوانيم آنرا از حافظه خود پاك كنيم. در زير بخشي از اين عكسها را باهم مرور مي كنيم كه گذر عمر هيچگاه آنرا برايمان تكراري نخواهد كرد.

عكس بالا كه عكاس آن نامشخص است بهترين نمونه براي نشان دادن نمونه رفتار نازيها با اسيران جنگي در جنگ جهاني دوم است. در عكس، يك مرد يهودي در حالي كه منتظر زنده به گور ماندن خود است گلوله اي از پشت در مغزش خالي مي شود!